مقبره کوروش مورد اصابت نارنجک قرار گرفت!!!!

خبرگزاری میراث فرهنگی ـ گروه میراث فرهنگی ـ روز گذشته (چهارشنبه 30 اسفند ماه) هنگام تحویل سال نو، جمعیت زیادی به پاسارگاد، مقبره کوروش رفته بودند که ناگهان فرد ناشناسی دیوار پشتی آرامگاه کوروش را با نارنجک‎های دستی که آن را برای چهارشنبه سوری درست می کنند، مورد اصابت قرار داد.

 

محل اثابت نارنجک دستی

به گزارش CHN گفته می شود پس از انفجار نارنجک، بخشی از بدنه آرامگاه سیاه شد و فردی که قصد داشت سیاهی را تمیز کند، توسط نگهبانان پاسارگاد پایین آورده شد.

 

جمعیتی که هنگام تحویل سال در پاسارگاد بودند

به گفته یکی از فعالان میراث فرهنگی، هیچ شخصی در این ماجرا شناسایی نشد اما در نهایت لکه سیاهی روی دیوار آرامگاه کوروش باقی ماند.

http://feifei123.blogfa.com/post/124

متن کامل بیانات مهم رهبر معظم انقلاب

متن کامل بیانات مهم رهبر معظم انقلاب در دیدار مردم آذربایجان

خبرگزاری فارس: رهبر معظم انقلاب اسلامی روز شنبه در بیانات بسیار مهمی به تشریح رفتار و گفتار غیرمنطقی دولتمردان آمریکا در بحث مذاکره و تبیین رفتار منطقی ملت و نظام اسلامی در این زمینه پرداختند و با تجلیل مجدد از حضور پرشکوه و عزتمند ملت در راهپیمایی یوم‌الله ۲۲ بهمن، نکاتی را در باب مسأله اخیری که در مجلس روی داد بیان فرمودند.

خبرگزاری فارس: متن کامل بیانات مهم رهبر معظم انقلاب در دیدار مردم آذربایجان

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم‌

خوشامد عرض میکنم به همه‌ى شما برادران عزیز، خواهران عزیز، جوانان عزیز؛ مخصوصاً خانواده‌هاى معزز شهدا، دانشوران، علما، مسئولان، که این راه دور را طى کردید و هدیه‌ى ارزشمند محبت و لطف و پیام استقامت مردم عزیز آذربایجان را به این مناسبت به اینجا آوردید. امیدواریم خداوند متعال به همه‌ى شما لطف کامل و فراوان و رحمت شامله عنایت فرماید. و همین جا به وسیله‌ى شما برادران و خواهران عزیز سلام عرض میکنم به همه‌ى مردم آذربایجان و تبریز، مرد و زن مؤمن؛ که حقیقتاً حضور آذربایجان و تبریز و دیگر شهرهاى آن منطقه، در همه‌ى دورانهاى گذشته‌ى ما، از صد سال، صد و پنجاه سال قبل تا امروز، در حرکت ملت ایران، تعیین‌کننده بوده است. امروز هم همین جور است. شماها هستید که با همت خودتان، با غیرت خودتان، با ایمان خودتان، با عزم راسخ خودتان، توانسته‌اید عزت این کشور و این ملت را در مقابل دشمنان حفظ کنید. هر روز هم که گذشته است، جلوه‌ى آذربایجان در عرصه‌هاى گوناگون بیشتر شده است. سى و پنج سال از 29 بهمن سال 56 میگذرد. آذربایجان، امروز از جهت ایمان، استقامت، بصیرت و ایستادگى، حتّى از آن دوران مهم و سرنوشت‌ساز هم جلوتر است. این همه توطئه، این همه بدخواهى براى جدا کردن احساسات بعضها و بخشهاى مختلف این ملت، اثرش درست بعکس بوده است. شما بودید که توانستید همیشه پیشگام و پیشرو باشید. در واقع شما هستید که لنگر آرامش این کشورید. در واقع آنطور که شما در شعرتان گفتید، بنده عرض میکنم: «آرامِ دل ایران سیزلر سیز».(1)

یک خصوصیتى در مردم عزیز آذربایجان انسان بوضوح مشاهده میکند؛ این خصوصیت در بعضى از مناطق کشور هست، اما در آذربایجان به شکل بارزى وجود دارد و آن این است که مبارزات و حرکت غیرتمندانه‌ى مردم آذربایجان در دوره‌هاى مختلف؛ در قضیه‌ى مشروطه، در قضیه‌ى اشغال نظامى، در قضایاى گوناگون - که در اغلب این قضایا، پیشروِ دیگران هم بودند - همواره با دین و ایمان دینى همراه بوده است. با اینکه جریان روشنفکرى چپ و همچنین جریان روشنفکرى وابسته‌ى به غرب در منطقه‌ى آذربایجان فعال بود - از همان روزهاى اولِ ورود روشنفکرى بیمار به کشورمان - و سعى میکردند مردم را از دین جدا کنند، در عین حال اگر شما نگاه کنید به نهضتهائى که در آذربایجان شکل گرفت و خیلى از آنها نهضتهاى عمومى ملت ایران بود که آذربایجانى‌ها جلوتر از دیگران بودند، مى‌بینید با وجود آن تلاشها، حرکت مردم و پیشروان و سرسلسله‌هاى حرکتهاى مردمى در آذربایجان، بر پاى‌فشارى و پایبندى خود به مسائل دینى، صریح‌تر از همه بودند. در تبریز، ستار خان میگفت: فتواى علماى نجف در جیب من است. یعنى این مرد بزرگِ مبارزِ شجاع، کار خودش را با هدایت علما و مراجع نجف تنظیم میکرد؛ درست نقطه‌ى مقابل آنچه که آن روز تفکرات جریانهاى روشنفکرىِ شرق و غرب میخواستند در این کشور اعمال کنند. همیشه همین جور بوده، امروز هم همین جور است، فردا هم همین جور خواهد بود.

ملت ایران در مجموعه‌ى خود، ایمان دینى را معیار و ملاک و راهنما قرار داده است. مثال را ما از آذربایجان زدیم، اما در سرتاسر کشور، با اندازه‌هاى کم و زیاد، همه‌ى ملت ایران اینجورند. حرکت، حرکت همراه با غیرت و شجاعت و احساس مسئولیت است؛ اما با راهنمائى دین، با پشتوانه‌ى ایمان دینى؛ این خیلى ارزشمند است. براى همین هم هست که شما ملاحظه میکنید خطراتى که معمولاً از طرف قدرتهاى سلطه‌گر جهانى متوجه ملتها میشود و آنها را متزلزل میکند، این خطرها ملت ایران را متزلزل نکرد. حالا در برهه‌ى کنونى، زمان مسئله‌ى تحریمها و فشارها گفتند که میخواهیم براى ملت ایران تحریم فلج‌کننده تنظیم کنیم؛ تنظیم هم کردند. دو سه روز قبل از بیست و دوى بهمن، یک مرحله‌ى جدید تحریمها را وارد معادلات کردند؛ چند ماه قبل هم - در مرداد همین سال - باز مجدداً همین کار را انجام دادند. یعنى در ایام بیست و دوى بهمنِ امسال به خیال خودشان فشارها را بر مردم افزایش دادند. به امید چه؟ به امید سست کردن مردم. جواب چه بود؟ جواب ملت ایران این بود که امسال راهپیمائى بیست و دوى بهمن از سالهاى قبل پرشورتر است. همه آمدند، همه جا آمدند، با روحیه آمدند، با چهره‌ى خندان آمدند. این، ملت ایران است. هر سال بیست و دوى بهمن، ملت ایران ضربه‌اى بر دشمنان وارد میکند؛ مثل بهمنى بر سر دشمنان و مخالفان فرود مى‌آید. امسال هم این بهمن فرود آمد. بنده لازم میدانم مجدداً - که اگر تا صد بار هم تکرار شود، زیادى نیست - از ملت ایران به خاطر این حضور پرشکوه و عزتمندانه سپاسگزارى کنم. در مقابل این احساس، در مقابل این بصیرت، انسان باید تعظیم کند. این، ملت ایران است.

دشمنان در مقابل این وضعیت، دچار انفعالند؛ این را من به شما عرض بکنم. برخلاف آنچه که وانمود میشود که آنها در موضع فعال قرار دارند، نه، اینجور نیست؛ دشمن در مقابل ملت ایران در موضع انفعال است. ملتى با عزم راسخ، با بصیرت، با ایمان، میداند چه میخواهد، راه را هم بلد است، سختى‌ها را هم با شجاعتِ تمام تحمل میکند؛ در مقابل این ملت، اسلحه‌هاى گوناگون سیاسى و نظامى و امنیتى و اقتصادى کنْد است؛ لذا دشمن در حال انفعال است. دشمنان چون در حال انفعالند، حرکات غیر منطقى میکنند.

من این را به شما عرض بکنم: دولتمردان آمریکا مردم غیرمنطقى‌اى هستند؛ حرفشان غیرمنطقى است، عملشان غیرمنطقى است، زورگویانه است؛ توقع دارند دیگران در مقابل کار غیرمنطقى آنها و زورگوئى آنها تسلیم شوند؛ خب، بعضى هم تسلیم میشوند؛ بعضى از دولتها، بعضى از نخبگان سیاسى در برخى از کشورها در مقابل پرروئى و زورگوئى آنها تسلیم میشوند؛ اما ملت ایران و نظام جمهورى اسلامى تسلیم‌شدنى نیست. نظام جمهورى اسلامى حرف دارد، منطق دارد، توانائى دارد، اقتدار دارد؛ لذا در مقابل حرف غیر منطقى و کار غیر منطقى تسلیم نمیشود.

آنها چطور غیرمنطقى‌اند؟ نشانه‌ى غیر منطقى بودن آنها، همین تناقضهائى است که بین حرفهاى آنها و بین کارهاى آنها هست؛ حرف یک جور میزنند، کار جور دیگرى انجام میدهند. خب، از این نشانه‌اى واضح‌تر براى غیر منطقى بودن نیست. انسانِ منطقى یک حرف قانع‌کننده‌اى میزند، بعد هم دنبال آن حرف راه مى‌افتد. این آقایان - دولتمردان آمریکائى و دیگر تبعه‌ى آنها از غربى‌ها - اینجورى نیستند؛ یک حرفى میزنند، یک ادعائى میکنند، اما در عمل، درست عکس آن را انجام میدهند. من حالا چند نمونه عرض بکنم:

ادعا میکنند ما متعهد به حقوق بشریم. بله، آمریکائى‌ها پرچم حقوق بشر را بلند کرده‌اند، میگویند ما متعهد به حقوق بشریم؛ آن هم نه فقط در کشور خودشان - که آمریکا باشد - در همه‌ى دنیا. خب، این حرفى است، ادعائى است؛ در عمل چه؟ در عمل، بیشترین ضربه را اینها به حقوق بشر میزنند؛ بیشترین اهانت را به حقوق انسانها در کشورهاى مختلف و نسبت به ملتهاى مختلف، اینها میکنند. زندانهاى مخفى‌شان در سرتاسر دنیا، زندانشان در گوانتانامو، زندانشان در عراق - ابوغریب - حمله‌ى آنها به مردم غیرنظامى در افغانستان، در پاکستان، در مناطق گوناگون؛ اینها نمونه‌اى از حقوق بشر ادعائى آمریکائى‌هاست! هواپیماهاى بدون سرنشینشان راه مى‌افتد، هم جاسوسى میکند، هم مردم را زیر فشار قرار میدهد؛ که روزانه خبرش را شما از افغانستان و پاکستان میشنوید. البته همین هواپیماهاى بدون سرنشین، به قول یکى از مجلات آمریکائى که همین چند روز قبل از این نوشته بود، در آینده مایه‌ى دردسر خود آنها خواهد شد.

میگویند ما متعهد به عدم تکثیر سلاح هسته‌اى هستیم. بهانه‌ى حمله‌ى به عراق هم در یازده سال قبل از این همین بود که گفتند در عراق رژیم صدام دارد سلاح هسته‌اى درست میکند. البته رفتند و پیدا هم نکردند و معلوم شد دروغ بوده است. میگویند ما متعهدیم که سلاح هسته‌اى تکثیر نشود؛ در عین حال از یک دولت شریرى که داراى سلاح هسته‌اى هم هست، تهدید به سلاح هسته‌اى هم میکند - یعنى دولت صهیونیستى - دفاع میکنند، حمایت میکنند. آن حرفشان است، این عملشان است.

میگویند ما متعهد به گسترش دموکراسى در دنیا هستیم - حالا کارى نداریم که دموکراسىِ خود آمریکا چه جور دموکراسى‌اى است؛ در این زمینه بحث نمیکنیم - با این ادعا، با کشورى مثل جمهورى اسلامى که روشن‌ترین و واضح‌ترین مردم‌سالارى‌ها و دموکراسى‌ها را در این منطقه داراست، دائم معارضه و مقابله میکنند؛ در عین حال پشت سر کشورهائى در این منطقه مى‌ایستند و با کمال پرروئى از آنها حمایت میکنند که بوى دموکراسى را استشمام نکرده‌اند و یک بار ملتشان رنگ انتخابات و رأى و صندوق رأى را ندیده‌اند. این هم تعهدشان نسبت به دموکراسى است! ببینید فاصله‌ى قول و عمل چقدر است.

میگویند میخواهیم مسائلمان را با ایران حل کنیم. این حرفى است که بارها میگفتند، اخیراً بیشتر هم میگویند. میگویند میخواهیم مذاکره کنیم و مسائلمان را با ایران حل کنیم - این حرفشان است - اما در عمل متشبث به تحریم میشوند، متشبث به تبلیغات دروغ میشوند، حرفهاى ناشایسته میزنند، مطالب خلاف واقع را نسبت به نظام جمهورى اسلامى و ملت ایران دم‌به‌دم منتشر میکنند.

همین چند روز قبل از این، رئیس جمهور آمریکا نطق میکند و درباره‌ى مسائل هسته‌اى ایران جورى حرف میزند که انگار اختلاف بین ایران و آمریکا این است که ایران میخواهد سلاح هسته‌اى درست کند. میگوید ما تا جائى که بتوانیم، نمیگذاریم ایران سلاح هسته‌اى درست کند! خب، اگر ما میخواستیم سلاح هسته‌اى درست کنیم، شما چطور میتوانستید نگذارید؟ اگر ایران اراده میکرد که سلاح هسته‌اى داشته باشد، آمریکا به هیچ وجه نمیتوانست جلوى او را بگیرد.

ما نمیخواهیم سلاح هسته‌اى درست کنیم؛ نه به خاطر اینکه آمریکا از این ناراحت میشود؛ عقیده‌ى خود ما این است. ما اعتقاد داریم که سلاح هسته‌اى جنایت بر بشریت است و نباید تولید شود؛ آنچه هم که در دنیا هست، باید محو شود و از بین برود؛ این عقیده‌ى ماست، به شما ربطى ندارد. اگر ما این عقیده را نداشتیم و تصمیم میگرفتیم سلاح هسته‌اى درست کنیم، هیچ قدرتى نمیتوانست جلوى ما را بگیرد؛ همچنان که در جاهاى دیگر هم نتوانستند بگیرند: در هند نتوانستند، در پاکستان نتوانستند، در کره‌ى شمالى نتوانستند. آمریکائى‌ها مخالف هم بودند، اما آنها هم سلاح هسته‌اى درست کردند.

اینکه میگویند «ما نمیگذاریم ایران سلاح هسته‌اى درست کند»، یک تقلب در حرف زدن است. مگر بحث سر سلاح هسته‌اى است؟ در قضیه‌ى هسته‌اى ایران، بحث بر سر سلاح هسته‌اى نیست؛ بحث سر این است که شما میخواهید جلوى حق قطعى و مسلّم ملت ایران را - که غنى‌سازى هسته‌اى و استفاده‌ى صلح‌آمیز از توان داخلى خود ملت ایران است - بگیرید. البته این را هم نمیتوانید و ملت ایران آنچه را که حق خودش است، انجام خواهد داد.

دولتمردان آمریکائى غیر منطقى حرف میزنند. با گفتگو کننده‌ى غیر منطقى، نمیشود انسان بنشیند به اتکاء منطق حرف بزند؛ خب، او غیر منطقى است. غیر منطقى یعنى زورگو، یعنى حرفِ بیخود بزن. این واقعیتى است که ما در طول این سى سال در برخورد با قضایاى گوناگون جهانى آن را بروشنى دریافته‌ایم. ما این را میفهمیم که طرف مقابل ما کیست و چگونه باید با او رفتار کرد.

من چند نکته را یادداشت کرده‌ام که به شما برادران و خواهران عزیز و به همه‌ى ملت ایران در این زمینه‌ها عرض کنم. البته این حرفها براى ملت ایران است. آنها که حرف میزنند، رئیس جمهور آمریکا که حرف میزند، اعوان و انصارش از دولتمردان آمریکا که حرف میزنند، براى فریب دادن افکار عمومى است؛ حالا افکار عمومى جهان، یا افکار عمومى ملتهاى منطقه؛ یا اگر بتوانند، افکار عمومى ملت خودمان. ما فعلاً با افکار عمومى جهان کارى نداریم. شبکه‌ى وابسته‌ى صهیونیستى - آمریکائىِ خبرى دنیا حرفهاى ما را آنچنان که هست، منعکس نمیکند؛ یا اصلاً منعکس نمیکند، یا ناقص منعکس میکند، یا درست بعکس منعکس میکند. من براى مردمِ خودمان حرف میزنم. اقتدار جمهورى اسلامى مربوط به افکار عمومىِ جهانى نیست. جمهورى اسلامى اقتدار خود، عزت خود، شرف خود را از افکار عمومى دنیا به دست نیاورده است؛ از خود این ملت به دست آورده است. آن بناى استوار و مستحکمى که ملت ایران به وجود آوردند و امروز پیام آن در همه‌ى دنیا دارد پى‌درپى و به خودى خود پخش میشود، متکى است به خود ملت ایران. من براى مردمِ خودمان حرف میزنم، کارى به دیگران ندارم؛ میخواهند بشنوند، میخواهند نشنوند؛ میخواهند منعکس کنند، میخواهند نکنند؛ اما ملت عزیز خودمان باید بدانند. پس نکته‌ى اول این است که اینها غیر منطقى‌اند، بدون اعتقاد حرف میزنند و حرفشان با عملشان یکى نیست.

نکته‌ى دوم: بحث مذاکره را پیش کشیدند، که ایران بیاید بنشینیم مذاکره کنیم. همین رفتار غیرمنطقى، در این دعوت به مذاکره هم وجود دارد. غرض آنها حل مشکلات و مسائل نیست - که من بعد توضیح خواهم داد - غرضشان یک کار تبلیغاتى است براى اینکه به ملتهاى مسلمان نشان دهند که ببینید این نظام جمهورى اسلامى بود با آن سرسختى، با آن ایستادگى، اما عاقبت مجبور شد بیاید باب مصالحه و گفتگو را با ما باز کند. وقتى ملت ایران اینجور است، شماها چه میگوئید دیگر؟ این را براى خاموش کردن و ناامید کردن ملتهاى سربرافراشته‌ى مسلمان که امروز در بسیارى از کشورهاى اسلامىِ اینها نسیم بیدارى وزیده است و به خاطر اسلام احساس عزت میکنند، لازم دارند. از اول انقلاب، این یکى از هدفها بود. از سالهاى اول انقلاب، یکى از هدفهاى آنها همین بود که ایران را پاى میز مصالحه و بده‌بستان بکشانند؛ بگویند بالاخره دیدید ایران هم که ادعا میکرد مستقل است، ایستاده است، نترس است، شجاع است، مجبور شد بیاید بنشیند پاى میز مذاکره؟ امروز هم همین هدف را دنبال میکنند. این، مطلب مهمى است. وقتى هدف از مذاکره، یک هدفِ غیرمربوط به مسائل اساسى است، یک هدف تبلیغاتى است، خب معلوم است طرف مقابل که جمهورى اسلامى است، خام نیست، چشم‌بسته نیست، میفهمد که هدف شما چیست؛ لذا متناسب با همان نیت خودتان، جواب شما را میدهد.

نکته‌ى سوم این است که مذاکره در عرف آمریکائى‌ها و قدرتهاى سلطه‌گر به معناى این است که بیائید بنشینیم گفتگو کنیم تا شما حرف ما را قبول کنید - هدف مذاکره این است - بیائید بنشینیم حرف بزنیم تا بالاخره نتیجه‌ى این حرف زدن و گفتگو کردن این باشد که مطلبى را که شما قبول نمیکردید، حالا قبول کنید. همین حالا در تبلیغاتى که آمریکائى‌ها در مورد مذاکرات راه انداخته‌اند - که چند وقت است لابد میشنوید - و سر و صدا و هیاهو دارند که بله، با ایران مذاکره‌ى مستقیم کنیم، چه کنیم، در همین حرفهاى امروزشان هم این معنا کاملاً خودش را نشان میدهد: بیائیم بنشینیم تا ایران را قانع کنیم که از غنى‌سازى دست بردارد؛ از انرژى هسته‌اى دست بردارد. هدف این است. نمیگویند بیائیم بنشینیم مذاکره کنیم تا ایران ادله‌ى خودش را بیان کند، ما از فشار روى مسئله‌ى هسته‌اى دست برداریم، از تحریم دست برداریم، از دخالتهاى امنیتى و سیاسى و غیره دست برداریم؛ میگویند بیائید مذاکره کنیم تا ایران حرف ما را قبول کند!

خب، این مذاکره که به درد نمیخورد؛ این مذاکره که به جائى نمیرسد. حالا گیرم دولت ایران قبول کرد، رفتند نشستند با آمریکائى‌ها مذاکره کردند. وقتى هدف این است، این چه مذاکره‌اى است؟ خب، معلوم است که ایران از حقوق خودش دست‌بردار نیست. هر جائى که در اثناى مذاکره ببینند طرف مقابل یک حرف منطقى‌اى میزند و آنها کم مى‌آورند، در مقابل ایران همان جا مذاکره را قطع میکنند؛ میگویند ایران حاضر نیست حرف بزند! شبکه‌هاى خبرى و سیاسى هم دست آنهاست؛ تبلیغات میکنند. این را ما تجربه کردیم. در این ده پانزده سال گذشته، دو سه مرتبه اتفاق افتاد که آمریکائى‌ها سر یک موضوع مشخصى به مسئولین ما پیغام دادند، اصرار کردند که یک امر خیلى لازمِ فورىِ فوتىِ واجبى است، بیاید بنشینیم یک صحبتى بکنیم. خب، مأمورین دولتى - معمولاً یک نفر، دو نفر - رفتند یک جائى نشستند صحبت کردند؛ بمجرد اینکه حرف منطقى اینها بیان شد و آنها جوابى نداشتند، یکجانبه مذاکره‌ها قطع شد! البته استفاده‌ى تبلیغاتى‌شان را هم کردند. این، تجربه‌ى ماست. خب، «من جرّب المجرّب حلّت به النّدامة».

نکته‌ى چهارم: در تبلیغات وانمود میکنند که اگر ایران با آمریکا سر میز مذاکره بنشیند، تحریمها برداشته میشود. این هم دروغ است. هدفشان این است که با وعده‌ى برداشتن تحریمها، ملت ایران را وادار کنند که اشتیاق به مذاکره‌ى با آمریکا پیدا کند. تصور آنها این است که ملت ایران دیگر از تحریمها به ستوه آمده‌اند، پدرشان دارد در مى‌آید، همه چیز به هم ریخته است؛ پس ما بگوئیم خیلى خوب، بیائید مذاکره کنید تا تحریم را برداریم، یکهو جمعیت ملت ایران راه بیفتند که بله، بیائید مذاکره کنیم.

این حرف هم از همان حرفهاى غیر منطقى و همراه با فریب و یک وسیله‌اى براى زورگوئى است. اولاً - همان طور که عرض کردیم - اینکه میگویند بیائید مذاکره کنیم، مقصودشان از مذاکره، واقعاً یک گفتگوى عادلانه و منطقى نیست؛ مذاکره یعنى شما بیائید حرفهاى ما را قبول کنید، تسلیم شوید، تا ما تحریمها را برداریم. خب، اگر ملت ایران میخواستند تسلیم شوند، چرا انقلاب کردند؟ آمریکا بر اوضاع ایران مسلط بود و هر کار دلش میخواست، میکرد. ملت ایران انقلاب کردند براى اینکه از زیر یوغ آمریکا خارج شوند؛ حالا بیایند بنشینند باز مجداً تسلیم شما شوند؟ این، اشکال اول.

اشکال بعد این است که تحریمها با مذاکره برداشته نخواهد شد؛ این را من به شما عرض بکنم. هدف تحریمها چیز دیگرى است. هدف تحریمها خسته کردن ملت ایران است، جدا کردن ملت ایران از نظام اسلامى است. مذاکره هم که انجام بگیرد، اگر ملت ایران باز در صحنه باقى باشد و بر حقوق خود اصرار بورزد، این تحریمها وجود خواهد داشت. ملت ایران در مقابل این فکر غلط دشمن چه کار میکند؟

ببینید، یک ملاحظه‌اى در ذهن طرفهاى مقابل ما هست که این ملاحظه را باز کنیم، تحلیل کنیم. آنها میگویند تکیه‌ى نظام جمهورى اسلامى به این مردم است؛ اگر توانستیم این مردم را از نظام جمهورى اسلامى جدا کنیم، قدرت مقاومت از نظام جمهورى اسلامى گرفته خواهد شد. این فکرِ طرف مقابل ماست. خب، این فکر دو قسمت دارد؛ یک قسمتش را درست فهمیدند، یک قسمتش را غلط فهمیدند، غلط کردند. آن قسمتى که درست فهمیدند، این است که بله، تکیه‌ى جمهورى اسلامى به این مردم است؛ پشتوانه‌ى نظام اسلامى، هیچ کس جز انبوه توده‌هاى عظیم ملت ایران نیست؛ حصار این کشور و این نظام، همین مردمند. آنچه که غلط فهمیدند، این است که خیال کردند با فشار تحریم، با زورگوئى در زمینه‌ى مسائل بین‌المللى و بازرگانى و تولید و غیره، خواهند توانست ملت ایران را به زانو در بیاورند و عاجز کنند. اگر فکر میکنند خواهند توانست این پشتوانه را از جمهورى اسلامى بگیرند، اینجا را اشتباه کرده‌اند.

بله، ملت ایران در مقابل آنچه که دشمن میخواهد انجام دهد، دنبال تدبیر خواهد بود. ملت ایران دنبال شکوفائى اقتصادى، رونق اقتصادى و رفاه کامل است؛ اما ملت ایران نمیخواهد این را از راه ذلت در مقابل دشمن به دست بیاورد؛ این را میخواهد با نیروى خود، با عزم خود، با شجاعت خود، با پیشروى خود، با توانائى جوانانش به دست آورد؛ لا غیر. بله، تحریم، فشار است، آزار است - شکى نیست - اما در مقابله‌ى با این فشار و آزار، دو راه وجود دارد: ملتهاى ضعیف وقتى که دشمن فشار آورد، میروند در مقابل دشمن تسلیم میشوند، خشوع میکنند، توبه میکنند. اما ملت شجاعى مثل ایران بمجرد اینکه دید دشمن دارد فشار مى‌آورد، سعى میکند نیروهاى درونى خود را فعال کند، با قدرت و شجاعت از منطقه‌ى خطر عبور کند؛ و همین کار را خواهد کرد. این هم تجربه‌ى سى ساله‌ى ماست.

کشورهائى در همین منطقه‌ى ما هستند و سى و چند سال در مشت آمریکا بودند، دولتهاشان نوکر و مطیع و فرمانبر آمریکا بودند؛ آنها کجا هستند؟ ملت ایران هم سى و چند سال در مقابل آمریکا ایستاده؛ ملت ایران کجاست؟ در مقابل سى سال فشار آمریکا، ملت ما از لحاظ پیشرفت علمى، پیشرفت اقتصادى، پیشرفت فرهنگى، آبروى بین‌المللى، نفوذ و اقتدار سیاسى، به جائى رسیده است که در دوران رژیمهاى پهلوى و قاجار خوابش را هم نمیدیدند؛ نه مردم، نه مسئولان. ما تجربه کردیم، ما امتحان کردیم. سى سال ما در مقابل فشارهاى آمریکا ایستاده‌ایم، اینجائیم؛ ملتهائى هم هستند که سى سال تسلیم آمریکا شدند و مراحل متعددى عقبند. ما بدى ندیدیم از ایستادگى، از مقاومت. مقاومت، نیروى درونى یک ملت را احیاء میکند و به فعلیت میرساند. همین تحریمهائى که میکنند، به کمک ملت ایران خواهد آمد و ملت ایران را به اذن اللَّه و به حول و قوه‌ى الهى به رشد و شکوفائى خواهد رساند. این، نکته‌ى مهمى است.

خب، امسال شما دیدید در این راهپیمائى، مردم چه کردند. نمیشود گفت مردم از گرانى و مشکلات شکایتى ندارند؛ چرا، گرانى هست، مشکلات اقتصادى هست، مردم هم آن را لمس میکنند - مخصوصاً طبقات ضعیف - اما این موجب نشد که مردم بین خودشان و نظام اسلامى فاصله بیندازند. مردم میدانند که آن دست قدرتمندى که بتواند این مشکلات را حل کند، نظام اسلامى است؛ آن اسلام عزیز و اسلام مقتدر و مسئولانى است که به اسلام پایبندند؛ اینها میتوانند مشکلات را برطرف کنند. تسلیم شدن در مقابل دشمنان، مشکلى را برطرف نمیکند.

نکته‌ى آخر: ما بعکس آنها، منطقى هستیم. مسئولین ما منطقى‌اند، ملت ما منطقى‌اند. حرف منطقى و کار منطقى را ما قبول داریم. آمریکائى‌ها نشان بدهند که زور نمیگویند، نشان بدهند که شرارت نمیکنند، نشان بدهند که در حرف و عملشان غیر منطقى حرف نمیزنند و عمل نمیکنند، نشان بدهند که به حقوق ملت ایران احترام میگذارند، نشان بدهند که در منطقه آتش‌افروزى نمیکنند، نشان بدهند که در مسائل ملت ایران دخالت نمیکنند؛ آنچنان که در فتنه‌ى 88 دخالت کردند، از فتنه‌گران پشتیبانى کردند، شبکه‌هاى اجتماعى را در خدمت فتنه‌گران قرار دادند - یک شبکه‌ى اجتماعى آن روزها میخواست براى تعمیرات تعطیل کند، گفتند تعطیل نکن؛ براى اینکه بتوانند روى فتنه و آتش فتنه اثر بگذارند! - این کارها را نکنند، خواهند دید جمهورى اسلامى یک نظام خیرخواه است؛ مردم، مردم منطقى‌اى هستند. راه تعامل با جمهورى اسلامى فقط این چیزى است که گفتیم و لاغیر؛ از این راه میتوانند با جمهورى اسلامى تعامل داشته باشند. آمریکائى‌ها باید حسن نیت خودشان را اثبات کنند؛ نشان بدهند که درصدد زورگوئى نیستند. اگر چنانچه این را نشان دادند، آن وقت خواهند دید که ملت ایران پاسخ خواهد داد. شرارت نباشد، دخالت نباشد، زورگوئى نباشد، شناختن حقوق ملت ایران باشد، آن وقت جواب مناسب از طرف ایران داده خواهد شد.

یک نکته هم راجع به مسائل داخلى کشورمان عرض کنم، که این هم مسئله‌ى مهمى است. قضیه‌اى در مجلس پیش آمد؛ قضیه‌ى بدى بود، قضیه‌ى نامناسبى بود؛ هم ملت را ناراحت کرد، هم نخبگان را ناراحت کرد. بنده‌ى حقیر هم از دو جهت ناراحت شدم: هم خودم در مقابل این قضایا احساس تأثر میکنم؛ هم به خاطر ناراحتى مردم، انسان احساس تأثر میکند. خب، رئیس یک قوه به استناد یک اتهامِ ثابت نشده و مطرح نشده‌اى در دادگاه، دو قوه‌ى دیگر را متهم کرد؛ این کار بدى بود، این کار نامناسبى بود؛ اینجور کارها، هم خلاف شرع است، هم خلاف قانون است، هم خلاف اخلاق است، هم تضییع حقوق اساسى مردم است. یکى از حقوق اساسى مهم مردم این است که در آرامش روانى و در امنیت روانى زندگى کنند؛ در کشور امنیت اخلاقى برقرار باشد. اگر یک فردى متهم به فساد است، نمیشود به خاطر او انسان دیگران را متهم کند؛ حتّى اگر ثابت هم میشد، چه برسد به اینکه ثابت نشده است، دادگاهى نرفته، محاکمه‌اى نشده. به استناد متهم کردن یک نفر، انسان بیاید دیگران را، مجلس را، قوه‌ى قضائیه را متهم کند؛ این کار درست نیست، این کار غلط است. بنده فعلاً نصیحت میکنم. این کار، کار شایسته‌اى براى نظام جمهورى اسلامى نیست. آن طرف قضیه هم، اصل این استیضاحى که در مجلس انجام گرفت، غلط بود. خب، استیضاح باید یک فایده‌اى داشته باشد. چند ماه به پایان کار دولت، استیضاح یک وزیر، آن هم باز با یک علت و دلیلى که مربوط به خود آن وزیر نیست، چه معنى دارد؟ چرا؟ این هم غلط بود. این هم که شنیدم در داخل مجلس کسانى حرفهاى نامناسبى بر زبان آوردند، این هم غلط است. همه‌ى این قضایا، قضایاى نامتناسبى است با نظام جمهورى اسلامى؛ نه آن متهم کردن، نه آن برخورد کردن، نه آن استیضاح. دفاعى هم که رئیس محترم قوه از خودش کرد، آن هم یک قدرى زیاده‌روى بود؛ لزومى نداشت.

وقتى ما همه با هم برادریم، وقتى دشمن مشترک جلوى روى ما هست، وقتى توطئه را مى‌بینیم، چه کار باید بکنیم؟ تا امروز مسئولین در مقابل توطئه‌هاى دشمن همیشه کنار هم ایستاده‌اند، حالا هم باید همین جور باشد، همیشه هم باید همین جور باشد.

من از مسئولان قوا و مسئولان کشور همیشه حمایت کردم؛ باز هم هر کسى که مسئولیتى بر دوش دارد، بنده از او حمایت میکنم، به او کمک میکنم؛ اما این کارها را نمى‌پسندیم؛ این کارها متناسب با تعهدها نیست؛ با سوگندهائى که خورده شده، مناسب نیست. این ملت عظیم را ببینند؛ شایسته‌ى این ملت، رفتار دیگرى است. امروز مسئولان باید همه‌ى تلاششان را بکنند براى اینکه گره‌هاى اقتصادى را باز کنند، مشکلات را برطرف کنند. بنده سه چهار سال قبل از این، در صحبت اول سال صریحاً به مردم و به مسئولین گفتم که نقشه‌ى دشمنان ملت ایران از حالا به بعد، بیش از همه، نقشه‌ى اقتصادى است. خب، مى‌بینید که همین جور شد. هم دولت، هم مجلس، همه‌ى نیرویشان را، همه‌ى فکر و ذکرشان را متمرکز کنند بر روى سیاستهاى درست اقتصادى. چند سال قبل از این، بنده درباره‌ى فساد اقتصادى، به رؤساى قوا نامه دادم. خب، با فساد اقتصادى مبارزه کنید. به زبان گفتن که مطلب تمام نمیشود؛ عملاً با فساد مبارزه کنید. هى بگوئیم مبارزه با فساد اقتصادى. خب، کو؟ در عمل چه کار شد؟ چه کار کردید؟ اینهاست که انسان را متأثر میکند.

توقع بنده از مسئولین این است که حالا که رفتار دشمن شدت پیدا کرده است، شما هم رفاقتهاتان را با هم شدت بدهید و بیشتر با هم باشید. تقوا، تقوا، تقوا، صبر، میدان ندادن به احساسات سرکش، ملاحظه‌ى مصالح کشور، متمرکز کردن همه‌ى توان و نیرو براى حل مشکلات مردم و مشکلات کشور؛ این توقع ماست. امیدواریم ان‌شاءاللَّه این نصیحتِ خیرخواهانه و مشفقانه مورد توجه مسئولین محترم، بخصوص مسئولین بالا قرار بگیرد؛ به این مسئله پایبند باشند.

این را هم عرض بکنیم؛ این حرفى که من امروز زدم و از بعضى از مسئولان و سران کشور گله‌گزارى کردم، موجب نشود که حالا یک عده‌اى راه بیفتند، بنا کنند علیه این و آن شعار دادن؛ نه، بنده با این کار هم مخالفم. اینکه شما یک نفر را به عنوان ضد ولایت، ضد بصیرت، ضد چه، مشخص کنید، بعد یک عده‌اى راه بیفتند علیه او شعار بدهند، مجلس را به هم بزنند، بنده با این کارها هم مخالفم؛ این را من صریح بگویم. این کارهائى که در قم اتفاق افتاد، بنده با اینجور کارها مخالفم. آن کارهائى که در مرقد امام اتفاق افتاد، بنده با اینجور کارها مخالفم. بارها به مسئولین و کسانى که میتوانند جلوى این چیزها را بگیرند، تذکر داده‌ام. آن کسانى که این کارها را میکنند، اگر واقعاً حزب‌اللَّهى و مؤمنند، خب نکنند. مى‌بینید که تشخیص ما این است که این کارها به ضرر کشور است، این کارها به نفع نیست. با احساساتشان راه بیفتند اینجا، آنجا، علیه این شعار بدهند، علیه آن شعار بدهند؛ این شعاردادن‌ها کارى از پیش نمیبرد. این خشمها را، این احساسات را براى جاى لازم نگه دارید. در دوران دفاع مقدس اگر بسیجى‌ها میخواستند همین طور بروند یک جائى، طبق میل خودشان حمله کنند، که خب پدر کشور در مى‌آمد. نظمى لازم است، انضباطى لازم است، مراعاتى لازم است. اگر چنانچه به این حرفها اعتنائى ندارند، آنها که خب حسابشان جداست؛ اما آن کسانى که به این حرفها اعتناء دارند و مقیدند که برخلاف موازین شرع حرکت نکنند، باید مراقبت کنند، از این کارها نکنند.

البته ملت ایران به لطف الهى، به هدایت الهى، ملت بصیرى است. من به شما عرض بکنم جوانها ! آن روزى که ما نیستیم و شما هستید، بدانید آن روز ملت ایران وضعش، افقش، زندگى مادى و معنوى‌اش، بمراتب از امروز بهتر خواهد بود. حرکت ملت ایران به سمت روشنى است، افقها روشن است. ما یک قدرى باید مراقب خودمان باشیم.

از خداوند متعال هم باید کمک بگیریم؛ از ارواح طیبه‌ى شهدا و روح مطهر امام هم باید کمک بگیریم. ان‌شاءاللَّه دعاى حضرت بقیةاللَّه الأعظم (ارواحنا فداه) شامل حال ما و شما بشود.

والسّلام علیکم و رحمةالله و برکاته

1) «آرام دل ایران، شما هستید». پاسخ متقابل مردم: «بیز اولمگ راضى یوخ، خامنه‌اى سرباز یوخ»؛ ما آماده‌ى جان دادنیم، سرباز خامنه‌اى هستیم.

صفویان

صَفَویان از دودمان‌های ایرانی بودند که بین سالهای ۸۸۰ تا ۱۱۱۱ خورشیدی، بر ایران و بخشی از سرزمین‌های مجاور آن فرمانروایی کردند.

شیخ صفی‌الدین اردبیلی، نیای بزرگ صفویان هشتمین نسل از تبار فیروزشاه زرین‌کلاه بود. فیروزشاه از بومیان ایرانی و کردتبار بود که در منطقه مغان نشیمن گرفته بود. زبان مادری شیخ صفی‌الدین تاتی بود و اشعار تاتی او امروزه در دست است. تاتی یکی از زبان‌های ایرانی و زبان بومی آذربایجان بوده‌است.

دودمان پادشاهی صفویه به وسیله شاه اسماعیل اول با اتکا بر پیروان طریقت تصوف علوی تأسیس شد. این پیروان که عمدتا از ایلهای ترک آناتولی بودند ,و بعداً به قزلباش‌ها ملقب شدند بر سر اعتقادات خود سالها به طرفداری از آق‌قویونلو‌ها و قراقویونلو‌ها درگیر جنگهای پیاپی با دولت عثمانی بودند. اسماعیل جوان نوه شیخ جنید، پسر شیخ صفی الدین و نوه اوزون‌حسن آق قویونلو تحت آموزش بزرگان قزلباش پرورش یافت و رهبر دینی آنان بشمار می‌آمد.

 http://ahouraei.mihanblog.com/post/18

ادامه نوشته

تاریخچه صفویه(1)

قزلباش

قِزِلباش کنفدراسیونی از ایل های شمال باختری فلات ایران در خاور ترکیه امروزی که پیروان طریقت صفوی بودند و شاه اسماعیل یکم به یاری آنها سلسله صفوی را پس از براندازی سلسله آق قویونلو‌ها بنیانگذاری کرد. به طور کلی به ارتش ایران در زمان صفویان، قزلباش می‌گفتند جدا از نژاد و تبارشان.

وجه تسمیه

لغت قزلباش از دو حرف ترکی قزل به معنی «طلائی و سرخ» و باش به معنی «سر» تشکیل یافته است. وجه تسمیه آن مربوط می‌شود به کلاه سرخی بود که پیروان این طریقت به سر داشتند و توسط شیخ حیدر - پدر شاه اسماعیل اول - برای صوفیان مرید ابداع شده بود.

ایلات قزلباش

ایلات قزلباش از ایلات ترک ، کرد و پارسی تشکیل شده بود. کنفدراسیون ترکمان‌های (اویماق) اصلی قزلباش متشکل از هفت ایل بود به نام‌های:

استاجلو
شاملو
تکلو
روملو
ذوالقدر
افشار
قاجار
ایلات غیرترک قزلباش که تاجیک نامیده می‌شدند نیز شامل:

تالش‌ها
لرها و لک ها (مانند خاندان زند)
گروها و خاندان‌های مشخص کرد
گروها و خاندان‌های مشخص پارسی
بردگان قفقازی مانند گرجی، چرکس، ارمنی، لاز، اوستی و...
بعداً دو ایل از افغانستان نیز به این اتحادیه پیوستند. جامعه قزلباشها به عنوان یکی از طریقت‌های علوی‌گری در شرق آناتولی، هنوز وجود دارند که کردهای زازا بیشترین پیروان آن شمرده می‌شوند. شاه اسماعیل و اشعار او یکی از منابع دینی آنها به شمار می‌رود.

ساختار سپاه قزلباش

نیروهای نظامی قزلباشها در درجه اول خود را متعهد به اطاعات از سران قبیله و خاندان (اویماق) خود می‌دانستند و حقوق و مواجب خود را نیز از این سران ایل دریافت می‌کردند. شاه عباس اول با تشکیل نیروهای شاهسون که تنها از شاه حقوق می‌گرفتند و تحت فرمان مستقیم گماشتگان شاه بودند در کنار تشکیل سپاه "غلامان خاصه شریفه" سعی در افزایش قدرت شاه در مقابل خودسری‌های برخی امرای قزلباش داشت.

شاملوها و استاجلوها در زمان حکومت خاندان صفوی قدرتمندترین خاندان‌های قزلباش بودند. مهم‌ترین افراد نزدیک به شاه اسماعیل (اهل اختصاص) در ابتدای به قدرت رسیدن وی از شاملوها بودند و تا زمان شاه عباس اول شاملوها قوی‌ترین و با نفوذترین قبایل قزلباش بودند. تکلوها پس از واقعه رویارویی با شاه تهماسب یکم و مطرود شدن آنها دیگر قدرت چندانی در میان قبایل قزلباش نداشتند و نفوذ خود را از دست دادند. افشارها و قاجارها ابتدا دارای قدرت و نفوذ کمی در ساختار قدرت بودند اما با زوال قدرت صفویان نوانستند هریک برای مدتی خود را به عنوان قدرت اول کشور مطرح نمایند.

امرای قزلباش عموماً به عنوان امرای نظامی و حاکم ولایات تعیین می‌شدند اما معمولاً امور دیوانی و وزارت در حیطه کاری آنها قرار نداشت. در زمان شاه عباس یکم از ادغام تعدادی از قزلباشها ایل شاهسون ایجاد شد. بالاترین مقام قزلباش، سپهسالار یا امیرالامرا بوده است.

منابع

عالم آرای عباسی، اسکندر بیک منشی.
غفاری‌فرد، عباسقلی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوران صفویه، سازمان سمت، ۱۳۸۱.
Roger M. Savory, "The consolidation of Safawid power in Persia", in Isl., 1965
V. Minorsky, "Tadhkirat al-muluk", London 1943, p. 16-18, p.188


سرباز قزلباش، این آدمک در مجموعه سعدآباد به نمایش گذاشته شده است

http://forum.cinemacenter.ir/thread535.html

پادشاهان صفوی و دوره پادشاهی آنان

پادشاهان صفوی و دوره پادشاهی آنان



نمونهٔ تفنگهای فتیله‌ای دوره صفوی



شاه اسماعیل یکم


  • شاه اسماعیل یکم (۹۳۰-۹۰۷)
  • شاه تهماسب یکم (۹۸۴-۹۳۰)
  • شاه اسماعیل دوم (۹۸۵-۹۸۴)
  • شاه محمد خدابنده (۹۹۶-۹۸۵)
  • شاه عباس یکم (۱۰۳۸-۹۹۶)
  • شاه صفی (۱۰۵۲-۱۰۳۸)
  • شاه عباس دوم (۱۰۷۷-۱۰۵۲)
  • شاه سلیمان (۱۱۰۵-۱۰۷۷)
  • شاه سلطان حسین (۱۱۳۵-۱۱۰۵)
    • شاه تهماسب دوم (۱۱۴۵-۱۱۳۵)
    • شاه عباس سوم (۱۱۴۸-۱۱۴۵)
    • شاه اسماعیل سوم

تاریخچه صفویه(3)

ساختار سپاهی و لشکری
قوای سپاه ایران در ابتدای به قدرت رسیدن شاه اسماعیل یکم تا زمان سلطنت شاه عباس یکم متشکل از قبایل قزلباش بود.قزلباشان به صورت سواره می‌جنگیدند و سواران آنها را قورچی می‌نامیدند. قورچی‌ها مسلح به شمشیرهای هلالی شکل (مناسب برای نبرد سواره)، کمان و تفنگ بودند. از زمان شاه عباس یکم به بعد نیروهای پیاده مسلح به تفنگ از مردم تاجیک (غیر قزلباش) و نیز سپاه غلامان خاصه (متشکل از گرجی‌ها، چرکس‌ها و ارمنی‌ها) تشکیل شد. توپخانه نیز معمولاً در محاصره شهرها از زمان شاه تهماسب یکم به کار گرفته می‌شد اما به دلیل نوع تاکتیکهای جنگی ایرانیان که مبتنی بر تحرک زیاد در میدان جنگ بود در جنگهای مستقیم نقش زیادی نداشت. بالاترین مقام نظامی از زمان شاه عباس یکم به بعد سپهسالار یا ایران بود. این سمت در ابتدا دایمی بود ولی از زمان شاه صفی در زمان جنگ تعیین می‌شد. مقامات اصلی سپاه ایران در زمان شاه سلیمان (منقول از سفرنامه کمپفر) به شرح زیرند:

کلاه خود متعلق به دوره صفوی


  • قورچی باشی: فرمانده قورچیان (سواران قزلباش) و بالاترین مقام پس از سپهسالار. قورچی‌ها در زمان شاه سلیمان حدود ۱۰ تا ۱۲ هزار نفر تخمین زده می‌شوند و سالانه ۱۰ تا ۱۲ تومان مزد می‌گرفتند.

  • قوللر آقاسی: فرمانده سپاه غلامان. سپاه غلامان از گرجیان، چرکس‌ها، ارمنیان و دیگر غیر ایرانیان تشکیل می‌شد که به صورت سواره می‌جنگیدند. تعداد آنها حدود ۱۵ تا ۱۸ هزار نفر تخمین زده می‌شد و سالانه کمی کمتر از ۱۰ تومان مزد می‌گرفتند.

  • تفنگچی لر آقاسی: فرمانده سپاه تفنگچیان پیاده بود. این تفنگچیان تاجیک (ایرانی غیرترک) بودند و پیاده می‌جنگیدند. به این صورت از اسب فقط برای نقل انتقال پیش از درگیری استفاده می‌کردند اما در هنگام جنگ و در نزدیکی دشمن از اسب پیاده شده و می‌جنگیدند. سلاح آنها نیز تفنگ و شمشیر بوده است. تعداد آنها نزدیک به ۵۰ هزار تخمین زده می‌شود. مزد سالانه تفنگچی‌ها کمی کمتر از غلامان بود. تفنگچیان مازندرانی از دیگر تفتگچیان مشهورتر بوده‌اند.

  • توپچی باشی: فرمانده توپخانه ایران که در میان مقامات ذکر شده پایین ترین اهمیت را داشت.
به جز قوای نظامی ذکر شده گروهی متشکل از ۲۰۰۰ سرباز مجهز پیاده موسوم به جزایری وجود داشتند که مواجب آنها را شاه پرداخت می‌کرد و وظیفه حفاظت از دربار را به عهده داشتند. آنها تحت فرماندهی ایشیک آقاسی بودند.
واحدهای داخلی در سپاه را افسرانی دارای عنوانهای زیر اداره می‌نمودند. این عنوانها همگی از اصطلاخات ترکی تشکیل شده‌اند:
  • مین باشی (فرمانده ۱۰۰۰ سرباز) دارای مزد سالانه ۷۰ تومان

  • یوز باشی (فرمانده ۱۰۰ سرباز)دارای مزد سالانه ۳۰ تومان

  • اون باشی (فرمانده ۱۰ سرباز) دارای مزد سالانه ۱۵ تومان
(البته همانطور که امروزه نیز رایج است گاه تعداد سربازان تحت فرماندهی این صاحب منصبان کمتر یا بیشتر از میزان اسمی آن بود) مزد سربازان به صورت حواله پرداخت می‌شد. این حواله‌ها برای والیان نواحی مختلف کشور صادر می‌شد و سربازان معمولاً به دلیل عدم امکان سفر به آن نواحی آنها به دلالان می‌فروختند. تامین آذوقه در هنگام جنگها به عهده خود سربازان بود به همین دلیل در هنگام جنگها پیشه‌وران در پی سپاه روان می‌شدند و اجناس مورد نیاز را به آنها می‌فروختند.

تقويم تاريخ


ادامه نوشته

خشایار شاه که بود و چه کرد ؟

خشایار شاه که بود و چه کرد ؟

چندی پیش تولید و پخش فیلم موهن 300 که در رابطه با اطلاعات غلطی از نبرد خشایارشاه با یونانیان بود، در یک مقطع زمانی باعث بروز واکنش هایی شد، اما کمتر کسی از اینکه «خشایار شاه که بود و چه کرد؟» سخنی به میان آورد.
سخن از مردی است که نه در تاریخ وطنش چنان که باید شناخته شده و نکات ضعف و قوت شخصیت او مورد تحقیق و بررسی قرار گرفته است و نه در سرزمین های دیگر و در میان مردمی که به واسطه لشکر کشی او به یونان به عنوان مهد فرهنگ و تمدن کهن غرب کینه توزانه و نفرت انگیز به وی می نگرند؛ به ویژه آن که او را بر هم زننده و سوزاننده مرکز آن تمدن، آتن، می دانند.

نام، تبار و آغاز پادشاهی منبع : دنیای اقتصاد

http://iran-tejarat.com/
ادامه نوشته

وصيتنامه داريوش

وصيتنامه داريوش

اينك كه من از دنيا ميروم بيست وپنج كشور جزو امپراتوري ايران ميباشد ودر تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد.و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام ميباشند و مردم كشور ها نيز داراي احترام هستندجانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد وراه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آنها دخالت نكند و مذهب و شعائر آنها رامحترم بشمارد اكنون كه من از دنيا مي روم تو دوازده كرور

http://www.yadbegir.com/


ادامه نوشته

نقش کیان سردار ایرانی در خیزش مختار

 

کیان ایرانی

پس از تارش عرب ها به سرزمین ایران و فروپاشی شاهنشاهی ساسانی در ایران , اندک اندک اعراب به خودنمایی و کوچک شماری مردمان ایران پرداختند تا جایی که ایرانیان را برده خویش میخواندند و در کوچه و بازار مورد تمسخر قرار می دادند . پذیرش چنین ننگی آن هم از سوی مردمان با فرهنگ و متمدن ایران امکان پذیر نبود به همین روی آرام آرام کوشیدند تا از هر راهی که می توانند از آن اوضاع ننگین رهایی یابند .

ایرانیان از آغاز تازش اعراب به ایران و حتی پیش از آن اندکی با دین اسلام آشنا شده بودند و نیکی های آن را دریافته بودند اما پذیرش حکومت بیگانه و فرهنگ بیگانه را هرگز بر نتابیدند .در این میان گاه شورش ها و خیزش هایی در میان ایرانیان بر ضد اعراب صورت میگرفت که با سرکوب از سوی اعراب مواجه میشد . پس از بر سر کار آمدن معاویه که با زور شمشیر انجام پذیرفت اوضاع بر ایرانیان دوچندان سخت تر از پیش شد تا حدی که معاویه مردمان را به زور وادار به آوردن هدیه برای خود می کرد و در این میان بیشترین ستم به ایرانیان روا رفت . پس از معاویه پسرش یزید به خلافت رسید و چنانکه تاریخ برای ما باز می گوید فردی اوباش و ستمکار بود . یزید نیز همانند پدرش معاویه برای انجام خواسته های خود دست به شمشیر میبرد و در همین راه حسین فرزند امام علی را نیز به شوند (دلیل) بیعت نکردن و نپذیرفتن حکومت خود به شهادت رسانید . ایرانیان که از آغاز مهر به علی و فرزندان او را در دل خود می داشتند و منتظر بودند تا فرصتی پیش آید تا مخالفت خود را با حکومت بنی امیه اعلام دارند ازین فرصت نهایت استفاده را کردند و با مختار سقفی که خود نیز پیرو علی و مکتب او بود هم پیمان شدند تا در برابر بنی امیه و ستم های امویان چه بر مردمان ایران و چه بر خاندان پیامبر اسلام برخیزند . ایرانیان به رهبری کیان ایرانی با مختار سقفی هم پیمان شده و در گام نخست به مبارزه علیه حکمران زبیری کوفه که از سوی عبداله بن زبیر بر کوفه حکم میراند برخواستند و توانستند طومارحکومت وی را در کوفه درهم بپیچند , به گونه ای که حاکم زبیری شب هنگام با پوشش زنانه (چادر) از کاخ کوفه گریخت . پس از در دست گرفتن حکومت کوفه به رهبری مختار و همتای ایرانی اش کیان شورش های فراوانی از سوی اعراب متعصب که هرگز حکومت ایرانی مختار را بر کوفه بر نمی تابیدند شکل گرفت . در این میان شمر که از جنایتکاران رخداد کربلا بود با فریب کوفیان دست به شورش زد و کاخ کوفه را محاصره کرد واز مختار خواست که تسلیم شود . مختار که سردار دلاور خود یعنی ابراهیم بن مالک اشتر را در کوفه و در کنار خود نداشت اندکی درنگ کرد تا فرصتی پیش آید و بتواند چاره ای بیندیشد .  در این هنگام ابراهیم بن مالک اشتر که در بیرون از کوفه به سر می برد و برای نبرد با سپاه شام رفته بود به کوفه بازگشت و به یاری مختار شتافت که پس از نبردهایی خونین سرانجام لشکریان شمر گریختند و بسیاری از آنان نیز کشته شدند . شمر نیز پس از چندی از کوفه گریخت که مختار شماری از یاران خود را برای دستگیری او فرستاد و سرانجام او را در خرابه ای بیرون از کوفه یافتند و کیان ایرانی در نبردی تن به تن او را بکشت . کیان و یاران ایرانی اش پس از کشتن شمر در پی دیگر جنایتکاران کربلا رفته و چندی از آنان را دستگیر و کشتند . پس از بازگشت کیان و یارانش به کوفه و ناکامی مختار و یارانش در کشتن حرمله که او نیز از بزرگترین جنایتکاران تاریخ به شمار می رود , مختار کیان را مامور دستگیری و کشتن حرمله می کند . حرمله که  بیرون از از کوفه برای خود پناهگاهی ساخته بود , خود را برترین تیر انداز در میان اعراب معرفی میکرد . به فرمان مختار کیان و تنی چند از یارانش پناهگاه حرمله را محاصره کردند اما او با زیرکی و جاسوس بازی توانست از حصار گذشته و بگریزد . کیان که از ناکامی در دستگیری و کشتن حرمله به شدت خشمگین شده بود , چند روزی از دستگاه حکومتی کناره گیری کرده و در مسجد به راز و نیاز می پرداخت , همچنین گه گاهی از دور و در پوششی ساده و عامیانه مراقب کارکرد سربازان و لشکریان حکومتی بود .در این هنگام حرمله که کینه ای بزرگ نسبت به کیان در دل داشت , شب هنگام و در حالی که کیان در خانه نبود به خانه کیان یورش برد و زن و فرزند ( شیرین بانو – حیدر ) کیان را که هر دو نیز ایرانی بودند به شهادت رسانید.کیان ایرانی پس از کشته شدن زن و فرزندش در غم و سکوتی بزرگ فرو رفت تا جایی که درخواست کناره گیری از دستگاه حکومتی مختار را به وی ارائه داد اما مختار سقفی که در شرایط بسیار سختی به سر میبرد با کناره گیری او همداستان نشد و کناره گیری کیان را نپذیرفت. کیان دگرباره به دستگاه حکومتی بازگشت و به یاری رساندن به مختار پرداخت و تا واپسین نفس در کنار مختار بود . کیان ایرانی سردار دلاورایرانی سرانجام در جنگ سختی که میان لشکریان مختار و فرزندان عبداله بن زبیر (خلیفه زبیری) صورت گرفت در عین جوانمردی و دلاوری در کنار مختار دوست و یار دیرینه خود به شهادت رسید.
روانش شاد باد

دیدگاه استاد محمدحسین رجبی دوانی درباره کیان :

«كيان» در حقيقت «ابوعَمره كيسان» نام دارد كه يكي از نزديكان مختار، مورد اعتماد او و از مقامات بلندپايه حكومت مختار به شمار مي‌رفته است.محمدحسين رجبي‌دواني در ‌گفت‌وگو با فارس درخصوص پيشينه تاريخي همرزم مختار‌‌بن ابوعبيده ثقفي كه در سريال مختارنامه از او به عنوان «كيان» نام برده مي‌شود، اظهار داشت: «كيان» در حقيقت «ابوعَمره كيسان» نام دارد كه يكي از نزديكان مختار و از مقامات بلند پايه حكومتي او به شمار مي‌رفته است؛البته از سوابق و فعاليت‌هاي او پيش از قيام مختار هيچ اطلاعاتي در تاريخ نيست اما از زماني كه به مختار پيوست و در قيام او نقش پيدا كرد از اهميت بالايي برخوردار شد زيرا بسيار مورد اطمينان و اعتماد مختار بوده است.

* رياست انتظامات و شرطه‌هاي كوفه برعهده كيسان بود

اين استاد دانشگاه در ادامه افزود: اعتماد و اطمينان مختار به اين شخص تا جايي بوده است كه رياست انتظامات كوفه و فرماندهي شرطه‌هاي كوفه به او سپرده مي‌شود و در جريان برخورد با جنايتكاران كربلا به فرمان مختار، اموال بسياري از اين افراد را مصادره مي‌كند و بين ايرانيان مسلماني كه در عمليات، قلع و قمع جنايتكاران كربلا شركت داشته‌اند تقسيم مي‌كند و اين مورد يكي از خدمات قابل توجهي است كه وي به حكومت مختار انجام داد.
رجبي‌دواني در باره شخصت «كيان» گفت: در حقيقت اوست كه از سوي مختار مأموريت برخورد و دستگيري و هلاكت جنايتكاران كربلا را بر عهده دارد و اشراف خائن كوفه كه جنايتكاران اصلي كربلا بودند به شدت از نام او وحشت داشتند.
وي ادامه داد: آنها «كيان» را «باز شكاري» لقب داده بودند؛ به اين معنا كه باز بر روي شكار فرود مي‌آيد و چنگال‌هايش را در بدن طعمه فرو مي‌كند؛ ‌لذا «كيسان» نيز بر قاتلان اهل‌بيت عليهم‌السلام فرود مي‌آيد و آنها را به هلاكت مي‌رساند و نابود مي‌كند.
اين پژوهشگر تاريخ اسلام اظهار داشت: «كيسان» بسيار به مختار وفادار بود و تا پايان كار نيز با وي همراهي مي‌كرده است؛ هنگام نبرد «مصعب‌بن زبير» كه براي جنگ با مختار آمده بود، سرسختانه و فداكارانه با مختار در برابر دشمن ايستاد و در جريان اين نبرد همراه با مختار كشته شد.
رجبي دواني درباره نام كيان در مجموعه مختارنامه گفت: البته اين فرد در فيلم مختار‌نامه به اشتباه «ابوعُمره» ناميده مي‌شود در حالي كه نام اصلي او «ابوعَمره كيسان» است كه حتي نام «كيسان» نيز به نقل از يكي از دست اندركاران اين فيلم به دليل راحتي تلفظ براي ايرانيان و ملموس بودن نام «كيان» از «كيسان» به اين نام تغيير پيدا كرده است.
وي خاطرنشان كرد: به هر صورت «كيان» يك وجود حقيقي است و زحمات زيادي را چه در جهت قيام مختار و چه در قصاص قاتلان اهل بيت عليهم‌السلام و ياران ايشان كشيده است و جاي مدح و تكريم از اين شخصيت وجود دارد.

* ايرانيان بعد از قيام مختار انگيزه و اعتماد بيشتري براي حضور در عرصه‌هاي سياسي را يافتند

رجبي دواني درخصوص نقش ايرانيان در قيام مختار گفت: تا پيش از اينكه مختار ايرانيان را به اين صورت به عرصه بياورد و به آنها پست و مسئوليت دهد آنها برخلاف شمار قابل توجهشان در عراق و علي الخصوص در كوفه كه گفته مي‌شود ـ در بعضي از مواقع بيش از نيمي از جمعيت كوفه را ايرانيان تشكيل مي‌دادند ـ به دليل تبعيضي كه از زمان خليفه دوم بر ايرانيان مسلمان مي‌گذاشتند، آنها در عرصه سياسي و اجتماعي به حساب نمي‌آمدند و اين مسئله به گونه‌اي تبيين شده بود كه خود ايرانيان نيز پذيرفته بودند نمي‌توانند خودي نشان دهند و نمي‌توانند در عرصه سياسي و اجتماعي تأثيرگذار باشند.
وي در ادامه خاطر نشان كرد: البته اميرالمومنين عليه السلام و امام مجتبي عليه السلام ايرانيان را در زمان خودشان، از حقوق برابر با اعراب برخوردار كردند و به آنها بها دادند؛ اما تا زماني كه آن بزرگواران در قيد حيات بودند خيلي از ايرانيان با توجه به اين لطف اميرالمؤمنين عليه السلام باور نداشتند كه مي‌توانند تأثيرگذار باشند.
رجبي دواني بيان داشت: البته در فاصله صلح امام حسن عليه السلام تا قيام مختار، ظلم بسياري بر ايرانيان روا شد و خيلي از اين افراد را يا كشتند يا تبعيد كردند و به گونه‌اي شده بود كه بعضي از ايرانيان چنان به جان آمده بودند كه براي پايان دادن به وضعيت موجود حتي به قيام خوارج نيز مي‌پيوستند و ايرانياني كه در قيام خوارج نفوذ كرده بودند، اعتراض خودشان را به اين وضع موجود به اين روش نشان مي‌دادند.

* رمز موفقيت مختار به صحنه آوردن ايرانيان بود

كارشناس برنامه «هنگام درنگ» در ادامه افزود: به توجه به قيام مختار، ايرانيان با وفاي كامل به اطراف مختار حلقه زدند و به قيام او پيوستند تا بتوانند اعتراض خودشان را عنوان كنند و مختار نيز با توجه به زيركي خود مي‌دانست اگر به ايرانيان بها دهد با كمك اين افراد مي‌تواند موفق شود و اگر صرفاً مي‌خواست به عرب‌ها بها دهد، نمي‌توانست موفق شود؛ زيرا او مي‌دانست اعرابي كه به اهل‌بيت پيامبر رحم نكردند، به مختار نيز رحم نمي‌كنند و حتماً در لحظات اصلي او را رها خواهند كرد.
رجبي دواني در پايان گفت: معتقدم رمز موفقيت مختار به صحنه آوردن ايرانيان و استفاده از وفا و توانايي آنها بود؛ لذا مي‌بينيم سپاهي نيز كه به سوي شام روانه مي‌كند؛ به فرماندهي ابراهيم‌بن مالك اشتر است. بنا بر نقل تاريخ، شاهدان گفته‌اند كه در اردوي ابراهيم‌بن مالك، صوت عربي شنيده نمي‌شد و عموماً فارسي صحبت مي‌كردند كه نشان از كثرت ايرانيان در اين سپاه دارد.

کیان ایرانی

http://mehremihan.ir/histo

داستان سودابه وسیاوش

داستان سودابه و سياوش داستانی‌ست عاشقانه. عشقی زلال و بی‌پروا، که چون زبانه می‌کشد، در اين اقليم قبيله و مرد، آتش در جان و جهان عاشقان می‌افکند.

سودابه شاه‌بانوی عشق است. سودازده‌ی جان و تن است. سراپا شور و شورش است. در هنگامه‌ی خنجرها و زخم‌ها، دشنه و دش‌نام و دشمنی، چونان بارانی از عشق می‌بارد و خنجرداران و دشمن‌خويان کمند گيسويش را بر دم اسبان کينه می‌بندند و مرمر سينه‌ی عاشق‌اش را به تازيانه‌ی دش‌نام و دشنه می‌شکافند.

سودابه شاه‌بانوی سوداهاست. بانوی آب‌هاست. زيبا و هوش‌يار است. دخت زيبای شاه هاماوران است. مانند تهمينه که دخت شاه سمنگان است. مانند رودابه که دخت شاه کابل است. همه‌ی زنان عاشق و گستاخ از سرزمين بيگانه، تا بسرايند که عشق مرز نمی‌شناسد.

ادامه نوشته

نبرد شاه عباس با عثمانی

 

 

در اواخر قرن ۱۶ قدرت نظامى عثمانى به حد اعلاى خود رسيده بود و اگرچه اتحاد اروپاييان مانع حرکت آنها به سمت مركز و غرب اروپا شده بود اما آنها در حال توسعه مرزهاى جنوبى و شرقى خود بودند. در چنين زمانى آنها به جز ايران عملاً مانعى پيش خود نداشتند.
عثمانيها در دوران قدرت خود در قرون شانزده و هفده شبه جزيره عربستان، خاورميانه عربى ، مصر، ليبى و حتى الجزاير را در اختيار داشتند اما على رغم ۲ لشكركشى بزرگ سلطان سليم و سلطان سليمان هنوز نتوانسته بودند خاك اصلى ايران را تصرف كنند اگرچه بين النهرين را از دست ايران خارج كرده بودند
 
ادامه نوشته

آریو برزن ....

آریو برزن، دلاوری که طعم شکست را به اسکندر چشاند.

  

آریوبرزن یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است که در برابر یورش اسکندر مقدونی به ایران زمین، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت و حماسه‌ی «در بند پارس» یا «دروازه پارس» را از خود در تاریخ به یادگار گذاشته است.
«اسکندر مقدونی» در سال 331 پیش از زادروز، پس از پیروزی در سومین جنگ خود با ایرانیان «گوگامل» (Gaugamele) [پیشتر به اشتباه آن را اربیل (Arbela) می‌خواندند] و شکست پایانی ایران، بر بابل و شوش و استخر چیرگی یافت و برای دست یافتن به پارسه، پایتخت ایران روانه این شهر گردید.

اسکندر برای فتح پارسه سپاهیان خود را به دو پاره بخش کرد: بخشی به فرماندهی «پارمن یونوس» از راه جلگه «رامهرمز و بهبهان» به سوی پارسه روان شد و خود اسکندر با سپاهان سبک اسلحه راه کوهستان (کوه کهکیلویه) را در پیش گرفت و در تنگه‌های در بند پارس (برخی آنرا تنگ تک‌آب و گروهی آن را تنگ آری کنونی می‌دانند،) با مقاومت ایرانیان روبرو گردید.

ادامه نوشته

جنگ چالدوران

 

یکی از دلایل پیشرفتهای سریع عثمانیان در اروپا، ضعف دولتهای شرقی (ایران، میان رودان، شامات و عربستان) بود اما در سال۱۵۰۰ در ایران برای اولین بار پس از قرنها، حکومتی ایرانی بر سر کارآمد. وجود این حکومت که بعدها به صفویان معروف گشت از جمله دلایل ضعف پیشروی عثمانی ها در غرب است. شروع این خاندان به دست شاه اسماعیل صفوی بود. وی مردی جنگاور، جوانمرد واصولاً شیعه گرا بود. وی ابتدا گیلان و تبریز و همدان را گرفت و پس از هم قسم شدن هفت طایفه ترک با وی غرب ایران را تصرف کرده و با در هم کوبیدن ازبکها شرق ایران و خراسان را نیز به دست آورد. قدرت گرفتن دولت ایران و در خطر افتادن بغداد دولت عثمانی را نگران کرد. عثمانی ها در این زمان فرمانروایی به غایت بی رحم موسوم به یاووز داشتند. سلطان سلیم رامی توان یکی از ۴سلطان بزرگ عثمانی دانست.(سلطان مراد، سلطان محمد فاتح، سلطان سلیمان وسلطان سلیم). آنگونه که برخی مورخین نظیر سرپرسی سایکس می گویند، اعزام سفرای ایران به نزد ممالیک مصر و مجارستان در ۱۵۱۴ دلیل اصلی عجله سلطان برای نابودی صفویان بوده است. کشتار ۴۰هزار شیعه در آسیای صغیر و فرستادن نامه های تند برای شاه اسماعیل نبرد را ناگزیرنشان می داد.

 http://www.aftabir.com/arti

ادامه نوشته

داستان بهرام گور

 

آغاز داستان بهرام

یزدگرد پسری به نام بهرام داشت ؛ پدر و پسری که در مثل همانند سنگ و گوهر بودند ؛ یزدگرد به هرکسی ظلم می کرد ، بهرام او را می نواخت .
وقتی بهرام با اقبالی خجسته زاده شد ، پدرش یزدگرد در صدد دیدن طالع خود برآمد . قبل از این یزدگرد پسرانی داشت که به خاطر پاداش ستمکاریش مردند . این بار منجمان حکم کردند که برای سالم ماندن بهرام او را در میان قوم عرب ببرند و پرورش دهند . پدر او را به ولایت یمن فرستاد و حاکم آنجا یعنی نعمان را مأمور پرورش بهرام کرد تا به او راه و رسم شاهی را بیاموزد . بعد از چهار سال که بهرام بزرگ شد ، نعمان به پسر خود منذر گفت که به خاطر خشکی هوا و گرمای زمین و طبع نازک و نرم این ملکزاده باید کاخی بلند ساخته شود تا بهرام در آنجا نشو و نما کند . هیچ کس نتوانست قصری با این ویژگی بسازد تا اینکه به نعمان خبر آوردند که اوستاد و هنرمندی رومی به نام سمنار می تواند این کار را انجام دهد . سمنار با دعوت نعمان مشغول به کار شد و پنج سال روی بنا کار کرد و کاخی ساخت با ویژگی های منحصر به فرد به نام « خورنق » . نعمان به خاطر این کار بسیار به او نعمت و طلا و گوهر و ... داد . سمنار که این همه نعمت و گنج را دید ، به شاهع گفت که اگر می دانستم اینگونه به من پاداش می دهی ، قصری می ساختم که به جای اینکه سه رنگ کبود و سپید و زرد را متجلی سازد ، صد رنگ را نشان دهد و به جای اینکه از سنگ باشد ، از یاقوت ساخته شود . با شنیدن این سخنان نعمان با خود فکر کرد که اگر او را زنده بگذارم ، کاخی بهتر از این را در جایی دیگر می سازد و نام و آوازه ی من را تباه می کند ؛ به همین خاطر دستور داد تا او را از آن قصر بلند به زیر افکنند .

ادامه نوشته

جنگ رستم وافراسیاب

 

داستان جنگ رستم و اسفندیار از جمله زیباترین و در عین حال غم انگیز ترین داستانهای شاهنامه فردوسی است.

صاحب فرهنگ آنندراج، رستم را پسر زال و پهلوانی مشهور از اهالی زابلستان و از سرداران لشکر کیکاوس نوشته است.» [1]

«سایکس در کتاب «هشت سال در ایران» - ترجمه حسین سعادت نوری چ 1316 ش- نوشته است: بنا بر روایات شاهنامه، سیستان محل نشو ونمای قهرمانانی است که طرفدار سلاطین کیان بوده و عامل مهم جلوس آنها به تخت سلطنت شناخته می شدند. یکی از دلاوران معروف سیستان، رستم است که پهلوان داستان حماسی فردوسی است و این ایام نیز مثل هزار سال قبل رشادت و شجاعت وی ضرب المثل می باشد. در ایام سابق اراضی مغرب قندهار را سکستان یا سیستان و نواحی مرتفع مقابل آن را زابلستان می نامیدند که این ایام بربرها در آنجا اقامت دارند. این موضوع که رستم اصولا وجود خارجی داشته یا نه، به طور قطع به ثبوت نرسیده، ولی به عقیده نگارنده حتما دلاوری به این اسم یا خانواده ای به این نام و نشان در سیستان زیست می کرده که از امثال و اقران خود در رشادت و پهلوانی ممتاز بوده و همواره به آن ها فایق می آمده است.» [2]

اما «اسپنديار روئين تن، نام اسفنديار پسر گشتاسب و پدر بهمن است که حکايت کشته شدن او بدست رستم دستان، منظوم است و جسد او را از سيستان به بلخ بامي که تختگاه گشتاسب بودآوردند و به اصرار مادرش دفن نمودند و عمارت عالي بر سرمرقدش بپا کردند و زيارتگاه بزرگي شد.» [3]

ادامه نوشته

شیرمردان خرمشهری

فرار از "محمره" به "بغداد" ؛

نكاتي خواندني درباره نبرد خرمشهر

عراق براي اشغال خرمشهر در پاييز سال 1359، كه فقط دهها تن از بچه هاي سپاه و بسيج و مردم محلي با كمترين سلاح و مهمات در آن بودند، 45 روز پشت دروازه هاي خرمشهر جنگيد و تلفات داد.

عراق پيش از حمله متجاوزانه به خاك ايران، نقشه هايي در كتابهاي درسي مدارس چاپ كرده بود كه از خوزستان ايران را به عنوان "عربستان" نام برده، به جاي آبادان نوشته شده بود "عبادان"، به جاي خرمشهر "محمره" بجاي سوسنگرد "خفاجيه"، و به جاي اهواز "الاحواز"مهر ماه سال 59 هنگامي كه ارتش تا دندان مسلح عراق در برابر تعداد كمي از رزمندگان محلي مستقر در خرمشهر زمينگير شد و 45 روز تلفات داد تا بتواند شهر را بگيرد، در توجيه مقاومت سپاه و نيروهاي مردمي در خرمشهر، راديو عراق براي اينكه بر اين افتضاح عظيم ارتش عراق سرپوش بگذارد، اعلام كرد "مقاومت نيروها در خرمشهر، در اثر ترس از جوخه هاي اعدامي است كه به منظور اعدام افراد فراري از جبهه، در پشت سر نيروهاي ايراني تشكيل شده است."

 

- عراق براي اشغال خرمشهر در پاييز سال 1359، كه فقط دهها تن از بچه هاي سپاه و بسيج و مردم محلي با كمترين سلاح و مهمات در آن بودند، 45 روز پشت دروازه هاي خرمشهر جنگيد و تلفات داد.

در عمليات "بيت المقدس"- ارديبهشت/خرداد سال 1361- كه منجر به آزادسازي شهر خرمشهر و مناطق وسيعي از جنوب كشور شد، ارتش عراق با بجاي گذاردن 16 هزار كشته و زخمي و 19 هزار اسير، مجبور به فرار شد.

 

- در عمليات "بيت المقدس" 5400 كيلومتر مربع از اراضي جمهوري اسلامي از جمله مراكز مهمي چون شهر خرمشهر، هويزه، و پادگان حميد، طي 25 روز نبرد سخت توسط رزمندگان اسلام از اشغال دشمن آزاد شد.

- خرداد سال 61 رزمندگان اسلام فقط در يك روز و نيم نبرد در خرمشهر، كه دهها هزار سرباز عراقي مجهز به پيشرفته ترين سلاحها، تانكها و تجهيزات در آنجا مستقر بودند، اين شهر را آزاد كردند.

 

- در عمليات بزرگ فتح المبين، تبليغات عراق از "تار و مار شدن 12 لشكر ايران"، در حملات موفق عراق و "به كنترل گرفتن اوضاع جبهه هاي شوش و دزفول" سخن گفت، و در عمليات بيت المقدس كه به آزادسازي خرمشهر انجاميد، عراق از "وارد آوردن خسارات سنگين به نفرات و تجهيزات ايرانيها" و "سركوب نيروهاي ايراني و به اسارت گرفتن آنها" سخن به ميان آورد.

 

- عراق در سال 61 سنگين ترين ضربه ها را از ايران خورد كه عمده آن فتح خرمشهر بود. در آن سال، رژيم متجاوز صدام، هر لحظه كار خود را تمام شده مي دانست ولي با كمكهاي تسليحاتي و مالي كشورهاي غربي از جمله آمريكا اين ضعف را جبران كرد. صدام، در مراسم اعطاي نشان به "حميد شعبان" فرمانده نيروي هوايي عراق، در اين باره گفته است:

 

- سال 1982م (1361) براي ما سال خيلي دشواري بود. در آن سال از محمره(خرمشهر) عقب نشيني كرديم و از بوق و كرناهاي ايران، آهنگ اشغال بصره و اشغال سرزمينهاي عراق شنيده مي شد. با وجود همه اينها، تصميم گرفتيم فقط از بغداد دفاع كنيم، چون با خود گفتيم بايد به فكر آن لحظه بود كه سربازان ايراني به پيش مي تازند و به سوي بغداد مي آيند. از اين رو، گارد رياست جمهوري را فقط براي دفاع از بغداد بسيج و آماده كرديم. بنا داشتيم گارد رياست جمهوري را در اطراف شهر بغداد مستقر كنيم تا بتواند در خارج از پايتخت همراه با پرسنل ديگر ارتش با دشمن پيكار كند."

 
http://www.sabokbalan.com/

جنگ رستم و اسفندیار

 

چون روز فرا رسید رستم جامۀ رزم بر تن کرد . بر رخش نشست و به زواره سفارش کرد که لشکریان را آماده کند و بسوی هیرمند حرکت کنند . آنگاه رستم به صورت محرمانه به زواره گفت :

می ترسم از عهدۀ اسفندیار بر نیایم . نمی دانم سرانجام کار چه خواهد شد؟ اگر جنگی پیش نیاید نمی خواهم با او بجنگم . رستم این را گفت و حرکت کرد و بعد از مدتی به کنارۀ رود هیرمند رسید. همانجا ایستاد و قدری که درنگ کرد به نزد اسفندیار رفت و به او گفت :

ای اسفندیار برای نبرد آماده باش .

اکنون آماده می شویم .

بعد اسفندیار جامۀ رزم بر تن کرد و چون نزدیک به هم رسیدند رستم به اسفندیار گفت :

ای پهلوان ، بیا دست از جنگ و ستیزه جویی بردار. اگر هدف تو خونریزی است بگو ، من سواران زابلی را می آورم .

اسفندیار گفت :

چرا حیله و دسیسه می کنی ؟ من هرگز نمی خواهم سپاهیان بی گناه را نابود کنم .

سر انجام بعد از مشاجره نبرد آغاز گردید . نیزه ها را بر هم زدند و نیزه هایشان شکسته شد . مجبور شدند دست به شمشیرها ببرند . آنگاه با گرز به جان یکدیگر افتادند . گرزهایشان نیز شکسته شد . پس کمر یکدیگر را گرفتند و بر خاک غلتیدند . بدنشان چاک چاک شد و از یکدیگر جدا شدند . دوباره بعد از مدتی به یکدیگر گلاویز شدند.

از طرفی دیگر زواره وقتی که دید نبردشان طولانی شد ، مضطرب شد و بسوی سپاهیان آمد و گفت :

رستم کجاست ؟

آنگاه زبان به دشنام و سخنان زشت و رکیک گشود . پس نوش آذر پسر اسفندیار ، وقتی که چنین سخنان رکیکی را شنید بسیار برآشفت و گفت :

اسفندیار ، فرمان حمله نداده که با چنین سگانی در بیفتیم .

زواره هم فرمان حمله را صادر کرد . دو سپاه با یکدیگر در آویختند و جنگ آغاز شد . زواره به نوش آذر حمله کرد و او را کشت و برادر دیگر نوش آذر چون چنین چیزی دید به میدان رزم رفت و فرامرز پسر رستم او را نیز کشت . بهمن وقتی که دو برادر خویش را کشته یافت به نزد پدر رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای اسفندیار گفت . اسفندیار برآشفت و خشمگین گردید و با چشمی پر از اشک به رستم گفت :

ای بدنشان ، مگر نگفتی سپاه نمی آورم . تو پایبند پیمانت نبودی ، آن دو سگزی دو پسر مرا کشتند .

رستم بسیار ناراحت شد و گفت :

به خدا سوگند ، من هرگز فرمان جنگ را نداده بودم و برای خونخواهی فرزندانت زواره و فرامرز را دست بسته در اختیار تو می گذارم .

اسفندیار در حالی که می گریست گفت :

به خون طاووس ، خون مار را نمی ریزند . تو ای دیو زاده ، برای خودت چاره ای بکن که تن رخش را با دو رانت بهم می دوزم . رستم چاره ای نداشت جز اینکه توکل بر خدا کند .

 

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13

http://shabahang.epage.ir/f

مقام معظم رهبری: «اسفنديار» مثل بچه حزب‌اللّهي هاست

مقام معظم رهبری: من يك وقت گفتم كه «اسفنديار» مثل اين بچه حزب‌اللّهي هاى امروز خود ماست! در فرهنگ شاهنامه يك حزب‌اللّهى غيورِ دين‌خواه مبارز وجود دارد.


25 ارديبهشت ماه مصادف با ولادت حكيم ابوالقاسم فردوسي است و هميشه در چنين روزي برنامه هاي مختلف در گوشه و كنار كشور براي پاسداشت وي برگزار مي شود.

متن ذيل نكته هاي است كه رهبري در ديدارهاي مختلف با شاعران در خصوص فردوسي مطرح كرده اند.

فردوسي اگر صرفاً داستانسرا و حماسه‌سرا بود، به او حكيم نمي گفتند!

«حالا نمي‌گويم همه - اينجورند؛ از فردوسى بگيريد تا مولوى و سعدى و حافظ و جامى. فردوسى، حكيم ابوالقاسم فردوسى است. به يك آدم داستانسرا، اگر صرفاً داستانسرا و حماسه‌سرا باشد، حكيم نمي گويند. اين «حكيم» را هم ما نگفتيم؛ صاحبان فكر و انديشه در طول زمان او را حكيم ناميدند.

فردوسي انساني بوده برخوردار از معارف ناب ديني

شاهنامه فردوسى پر از حكمت است. او انسانى بوده برخوردار از معارف ناب دينى. همه‌ى آنها حكيم بودند؛ سرتاپاى دوانينشان پر از حكمت است. حافظ اگر افتخار نمي كرد به حافظ قرآن بودن، تخلص خودش را «حافظ» نمي گذاشت. او جزو حفّاظ قرآن است؛ «قرآن ز بر بخوانم با چهارده روايت». حالا قرّاء ما كه با اختلاف قرائت هم مي خوانند، معمولاً دو تا، سه تا روايت بيشتر نمي توانند بخوانند؛ اما او مي توانسته با چهارده روايت قرآن را بخواند، كه خيلى عظمت دارد. اين آشنائى با قرآن، در غزل حافظ مشهود است، براى كسى كه آن را بفهمد.»
فردوسى بايد هم بزرگ شود. فردوسى در قلّه است.

من موافقم كه از «فردوسى» تجليل شود، شاهنامه تحليل شود و حكمت فردوسى استخراج گردد تا همه بدانند كه اين حكمت، اسلامى است يا غيراسلامى. اين بزرگداشتى هم كه برگزار شد، اصلاً به دستور و خواست من بود؛ منتها چون اواخر رياست جمهورى‌ام بود، به آقاى مهندس «حجت» گفتم كه دنبال نماييد و فردوسى را بزرگ كنيد. فردوسى بايد هم بزرگ شود. فردوسى در قلّه است. اميدواريم كم‌كارى - كه دوستان اشاره كردند - گريبان ما را نگيرد تا حكمت فردوسى را بيان كنيم. ما هستيم كه اسم او را «حكيم ابوالقاسم فردوسى» گذاشتيم؛ دشمنان دين كه اين اسم را نگذاشته‌اند. خوب؛ اين حكيم چه كسى است و حكمت او چيست؟ آيا حكمت زردشتى است، حكمت بى‌دينى است، حكمت پادشاهى است يا حكمت اسلامى؟ اين را مى‌شود در آورد.

«اسفنديار» مثل اين بچه حزب‌اللّهي هاى امروز خودِ ماست!

اگر كسى به شاهنامه نگاه كند، خواهد ديد كه يك جريان گاهى باريك و پنهان و گاهى وسيع، از روح توحيد، توكّل، اعتماد به خدا و اعتماد به حق و مجاهدت در راه حق در سرتاسر شاهنامه جارى است. اين را مى‌شود استخراج كرد، ديد و فهميد. مخصوصاً بعضى از شخصيت هاى شاهنامه خيلى برجسته هستند كه اينها را بايد شناخت و استخراج كرد. من يك وقت گفتم كه «اسفنديار» مثل اين بچه حزب‌اللّهي هاى امروز خود ماست! در فرهنگ شاهنامه يك حزب‌اللّهى غيورِ دين‌خواه مبارز وجود دارد. بله؛ اين كارها را شما بكنيد تا ديگران نكنند. شما كه نكرديد، ديگران مى‌كنند.»

خبرگزاری دانشجو

جنگ رستم واکوان دیو

ای فرزند! برایت گفتم که رستم چگونه دشمنان را فراری داد وچگونه بر افراسیاب پیروز شد تا آنجا که افراسیاب به سرزمین چین و ماچین گریخت . چون جنگ به پایان رسید جهان پهلوان همراه با طوس و سپاهیان روانه ایران شهرشدند . چون به پایتخت رسیدند ، مردم به پیشواز آمدند ، شادمانی کردند و کیخسرو رستم را استقبال کرد . به رسم، زعفران و مشک و عنبر و سکه های پول بر تهمتن نثار کردند . جهان پهلوان از اسب فرود آمد ، نزد کیخسرو خدمت کرد، یکدیگر را در آغوش گرفتند ، مکان گذاشتند و پهلوان بر آن نشست . سرداران همه در کنار رستم قرار گرفتند و جشن ها برپا کردند و چند روز بعد رستم اجازه گرفت تا به زابل برای دیدار زال سفر کند. کیخسرو اجازه داد و رستم به زابل رفت .

یک روز که جشن آراسته بودند داستانی تازه رخ داد .

سخنگوی دهقان چنین کرد یاد

که یکروز کیخسرو از بامداد

به بارگاه آمد ،

چوازروزیک ساعت اندرگذشت

بیامد زدرگاه چوپان زدشت

ای نورچشم! آنزمان نیز چوپانان مردمی صاحب خرد بودند و علاوه بر چوپانی ، دیدبانی مرزو بوم را بر عهده داشتند . خلاصه چوپان زمین را بوسه داد و گفت : یک گورخرمیان گله ها افتاده است که چون دیو غرش می کند ، و چون نره شیرخشمگین ، یال اسبان را از هم می درد ، رنگی زرین مثل خورشید دارد . خطی سیاه از یال او تا به دم کشیده شده ، درشت هیکل مانند اسبی تناور به نظر می آید . کیخسرو دانست آنچه چوپان می گوید و نشانی می دهد گور نیست سپس رو به سرداران کرد و گفت : یکی از شما باید این حیوان را علاج کند . همه صحبت کردند و عاقبت قرار شد از رستم برای راندن گور دعوت کنند .

ادامه نوشته

آرش کمانگیر

 پهلوانی از دیار کهن، سرزمین پارس، که کمانداری زبده و باوقار بود. از او در کتب قدیمی به نیکی یاد شده و از رشادت و از جان گذشتگی اش در شاهنامه با افتخار یاد شده است.

 

ادامه نوشته

زندگینامه پوریای ولی

 

نام آن چنانکه دانسته‌است، پهلوان محمود خوارزمی است و در شعر به قتالی تخلص می‌کرد.

اما درباره لقبش (پوریای ولی) اختلاف کرده‌اند. جزء نخست لقب او به اختلاف روایات پوریار، پوربار، بوربا، پریار، پوریار، پکیار و بوکیار نیز آمده است(جامی، ۵۰۴؛ گازرگاهی، ۱۴۰؛ آذر، ۳۱۹؛ هدایت، ریاض... ، ۱۹۷؛ اعتمادالسلطنه، ۲/۶۲۰؛ قداراف، ۱۵۲؛ پرتو، بیضایی، ۱۱۱-۱۱۲). برخی نیز او را فرزند پوریای ولی دانسته‌اند(اوحدی، ۳/۹۴۰؛ واله، ۳۴۷؛ علی حسن‌خان، ۳۸۲؛ هدایت، سفارت‌نامه... ، ۷۸، ۹۰).

کمال‌الدین حسین گازرگاهی، مؤلف مجالس العشاق، که نزدیک‌ترین تذکره نویس به زمان پوریای ولی است، لقبش را «پریار» یاد کرده‌است. نویسنده کتاب «تاریخ ورزش باستانی ایران، زورخانه» بر این نظر است که پوریا ترکیبی از دو کلمه پری و یار است و بر کسانی اطلاق می‌شده که در انجام کارهای شگفت‌انگیز ممتاز بوده‌اند.

ادامه نوشته

هفت خان رستم

خوان اول: نبرد رخش با شیر بیشه [ویرایش]

رستم روز و شب می‌رفت و راه دو روزه را در یک روز می‌پیمود تا به دشتی رسید پر از «گور» بود و محل فرمانروایی شیری قدرتمند، رستم کمند انداخت، گوری گرفت، آتشی افروخت و شکار را بریان ساخت و خورد. «رخش» را یله کرد و خود شمشیر زیر سر نهاد و بخفت. پاسی ازشب گذشته، شیر بیامد و «یلی» خفته و اسبی آشفته بدید. نخست قصد کشتن اسب کرد رخش چنان بر سر شیر کوفت که نقش زمین گردید. رستم از خواب برخاست، شیری مرده دید و رخش را مورد نوازش قرار داد و بدو گفت: «اگر تو هلاک می‌شدی من با این شمشیر و سنان و گرز گران چگونه باید تا مازندران را می‌پیمودم. از این پس قبل از هرکاری مرا بیدار کن.» {فرمان برداری رخش} رستم پهلوان، این بگفت و زمانی دراز بخوابید. چون خورشید سر از کوه برآورد، تهمتن از خواب خوش بیدار گشت و تن رخش را بسترد و زین بر آن نهاد و یزدان نیکی دهش را یاد کرد و آنان به ادامه راه پرداختند.

خوان دوم: بیابان بی‌آب [ویرایش]

رستم در این خوان به همراه رخش در بیابان بی‌آب و بسیار گرم گرفتار شد.

بیابان بی‌آب و گرمای سخت کزو مرغ گشتی به تن لخت لخت
چنان گرم گشتی هامون و دشت تو گفتی که آتش بر او برگذشت

رستم تاب و توان خود را از دست داد و از پروردگار یاری طلبید تا در نهایت یک گوسفند ماده (میش) را در مقابل خویش دید و با خود اندیشید که میش بایستی آبشخوری داشته باشد. از اینرو با تکیه بر شمشیر قد راست کرد و افتان و خیزان در پی میش به راه افتاد و به آبشخور رسید و خود را سیراب نمود.

خوان سوم: جنگ با اژدها [ویرایش]

رستم در این مینیاتور، که اثری از عادل عدیلی است، در حال کشتن اژدها است.

رستم پس از رهایی از بیابان بی آب به خواب رفت که در نیمه‌های شب اژدهای پیل پیکری که در آن نزدیکی می‌زیست به رخش حمله ور شد.

زدشت اندر آمد یکی اژدها کزو پیل گفتی نیابد رها

رخش به رستم پناه برد و با کوبیدن سُم سعی نمود او را از خواب بیدار کند اما پیش از بیدار شدن رستم از خواب، اژدها خود را پنهان نمود. رستم از خواب برخاست و به رخش غرّید که چرا بی‌دلیل وی را از خواب بیدار نموده‌است. این اتفاق یک بار دیگر تکرار شد و رستم عصبانی‌تر از پیش رخش را تهدید نمود که اگر بار دیگر وی را بی دلیل بیدار کند سر وی را از تن جدا خواهد کرد. اژدها برای بار سوم به رخش حمله کرد و رخش با تردید رستم را بیدار نمود و او این بار اژدها را پیش از آنکه پنهان شود رؤیت کرد و با وی گلاویز شد. رستم در نهایت با کمک رخش که پوست اژدها را به دندان گرفته بود، سر از تن اژدها جدا کرد.

خوان چهارم: زن جادو [ویرایش]

رستم در راه در کنار چشمه‌ای به سفره پر زرق و برق و نعمتی برخورد و از رخش پیاده شده و به نواختن سازی که در کنار سفره بود پرداخت. وی در حین آواز خواندن و نواختن، زبان به شکایت به سوی پروردگار گشود که چرا از شادی و خوشی روزگار نصیبی ندارد.

می و جام و بو یا گل و مرغزار نکرده‌است بخشش مرا روزگار

زن جادوگری که با لشگری از دیوان در آن نزدیکی می‌زیست این شنید و خود را به صورت زنی زیبا به رستم نمایان کرد و لشگر دیوان را از چشم رستم به جادو پنهان نمود. رستم در میان گفتگوی خود با زن به ستایش یزدان پرداخت. جادوگر چون نام پروردگار را بشنید چهره‌اش سیاه شد.

چو آواز داد از خداوند مهر دگرگونه گشت جادو به چهر

رستم به ماهیت زن پی برد و کمند انداخته او را اسیر کرد و با یک ضربه شمشیر او را دو نیم ساخت.

خوان پنجم: جنگ با اولاد مرزبان [ویرایش]

در این خوان رستم در مسیر راه خود، در کنار رودی به خواب رفت و رخش در چمنزاری به چرا مشغول شد. دشت‌بان آن ناحیه که از چرای رخش به خشم آمده بود به رستم حمله برده و در خواب ضربه‌ای به وی وارد کرد.

چو در سبزه دید اسب را دشت‌بان گشاده زبان شد، دمان، آن زمان
سوی رخش و رستم بنهاده روی یکی چوب زد گرم بر پای اوی

رستم از خواب برخاست و گوشهای دشت بان را کنده و کف دست او نهاد. دشت‌بان به پهلوان آن نواحی که «اولاد» نام داشت و سپاهیانش، شکایت برد. اولاد و سپاهیانش به جنگ رستم رفتند. رستم به سپاه حمله برده و پس از تار و مار کردن آنان اولاد را اسیر کرد و به او گفت که اگر محل دیو سپید را به وی نشان دهد او را شاه مازندران خواهد کرد و در غیر این صورت او را خواهد کشت. اولاد نیز پیشاپیش رستم و رخش به راه افتاد تا محل دیو سپید را به آنان نشان دهد...

خوان ششم: جنگ با ارژنگ دیو [ویرایش]

پس از آنکه رستم و اولاد به کوه اسپروز یعنی محلی که در آن دیو سپید، کاووس را در بند کرده بود، رسیدند دریافتند که یکی از سرداران دیو سپید به نام ارژنگ دیو مامور نگهبانی از آن است. رستم شب را خوابید و صبح روز بعد اولاد را با طناب به درختی بست و به جنگ ارژنگ دیو رفت. وی با حمله‌ای سریع سر ارژنگ دیو را از تن جدا ساخت و در نتیجه سپاهیان ارژنگ دیو نیز از ترس پراکنده شدند.

چو رستم بدیدش بر انگیخت اسب بیامد به کردار آذرگشسب
سر و گوش بگرفت و یالش دلیر سر از تن بکندش به کردار شیر
پر از خون سر دیو کنده ز تن بینداخت زان سو که بد انجمن

سپس رستم و اولاد به سمت شهری که محل نگهداری کاووس و سپاهیانش بود به راه افتادند و آنان را از بند رها ساختند. کاووس رستم را در مورد محل دیو سپید راهنمایی کرد و رستم و اولاد به سمت غار محل زندگی دیو سپید به راه افتادند.

خوان هفتم: جنگ با دیو سفید [ویرایش]

در خوان آخر، رستم و اولاد به هفت کوه که غار محل زندگی دیو سفید در آن قرار داشت رسیدند. شب را در آنجا سپری کردند. صبح روز بعد رستم پس از بستن دست و پای اولاد، به دیوان نگهبان غار حمله ور شد و آنان را از بین برد. وی سپس وارد غار تاریک شد. در غار با دیو سپید مواجه شد که همانند کوهی به خواب رفته بود.

به رنگ شبه روی و چون شیر موی جهان پر ز پهنا و باﻻی اوی
به غار اندرون دید رفته به خواب به کشتن نکرد ایچ رستم شتاب

دیو سفید با سنگ آسیاب و کلاه خود و زره آهنی به جنگ رستم رفت. رستم یک پا و یک ران وی را از بدن جدا ساخت. دیو با همان حال با رستم گلاویز شد و نبردی طولانی میان آندو درگرفت که گاه رستم و گاه دیو در آن برتری می‌یافتند. در پایان، رستم با خنجر خود دل دیو را پاره کرده و جگر او را در آورد.

زدش بر زمین همچو شیر ژیان چنان کز تن وی برون کرد جان
فرو برد خنجر دلش بر درید جگرش او تن تیره بیرون کشید
همه غار یکسر تن کشته بود جهان همچو دریای خون گشته بود

سایر دیوان با دیدن این صحنه فرار کردند. با چکاندن خون دیو در چشمان کاووس و سپاهیان ایران، همگی آنان بینایی خود را باز یافتند و به جشن و پایکوبی مشغول شدند.

http://fa.wikipedia.org/w

ادامه نوشته

داستان سوگ سیاوش

 

سیاوش پاک

سرگذشت ما ايرانيان  سرشار از پاکی‌های بسيار است. ايرانيان از نژاد آريايي هستند؛ ايران به‌معني جايگاه آريايي ها مي‌باشد و آريايي هم يعني نجيب و آزاده. ایرانیان پاک‌زاد و آریاییان آزاده بر اساس منش پاک و اهورایی خود و بر اساس شواهد اسطوره‌ای و تاریخی از پاک‌دامن‌‌ترین و پرهیزگارترین ملت‌های روی زمین بوده‌اند.  

یکی از شورانگیزترین، پاک‌ترین و در عین‌حال غم‌آلودترین داستان‌های شاهنامهی فردوسی سوگ سیاوش است.

داستان سیاوش شاهنامه، یك حماسه جاوید ملی و بشرى است. اسطوره‏اى است كه از پارسایی، خردورزى و بیدارمغزى نصیب مى‏بَرَد و رسم سیاوش شدن و سیاوش بودن وسیاوش‏گونه مردن را مى‏آموزد، به‌گونه‌ای‌که هاله‌ای از برترین و والاترین ویژگی‌ها نام او را دربرگرفته است.

 

سیاوش فرزند کیکاووس، شاه خیره‌سر کیانی است که پس از زاده‌شدن، رستم (جهان پهلوان ایران زمین) او را به زابل (شهر خویش) برده، رسم پهلوانی، فرهیختگی و رزم و بزم بدو می‌آموزد. سیاوش هنرمند و خردمند و تنومند مى‏گردد و به جایگاه پدر باز مى‏گردد.

در بازگشت، "سودابه" همسر کاووس‌شاه و نامادرى سیاوش، با دیدن چهره زیبا و اندام بلندبالای او به وسوسه اهریمنى درمى‏افتد و دل به‏سوداى سیاوش مى‏نهد.

سودابه این زن زیباچهر ِ اهریمن‌نهاد، سیاوش را به خلوت‏سراى شاهانه مى‏كشد كه جمله گناه و آشوب ‏شیطانى است.

سیاوش از حریم گزنده نگاه وسوسه‏انگیز سودابه مى‏گریزد، اما سودابه پیوسته‏ در پى این اندیشه اهریمنی است و تخت و تاج شاهى را در گرو این معاملت اهریمنى ‏مى‏گذارد.

سیاوش که آزرم و حیا،  پاک‌دامنی و عفاف آموخته است، به یاری ایمان و خرد، از وسوسه درمى‏گذرد و تن به گناه نمی‌سپارد و به همین دلیل از جانب سودابه متّهم می‌شود. امّا كیكاووس که به سودابه مهر مى‏ورزد، در افسون او می‌افتد.

 سیاوش پاک برای اثبات بی‌گناهی خویش از میان آتش می‌گذرد و از این آزمایش، سرافزار بیرون می‌آید.

   چنین است سوگند چرخ بلند       

                                   که بر بی‌گناهان نیاید گزند

 

                                چو بخشایش پاک یزدان بود      

                                                دم آتش و آب یکسان بود

 

                    همی داد مژده یکی را دگر           

                                                              که بخشود بر بی‌گنه دادگر

  چندى بر این ماجرا مى‏گذرد و كاووس همچنان در تردید و بدگمانی است و مى‏كوشد تا نیش عقرب‏وارش را برفرزند پاک‌سرشتش زند. همچنین از تخت شاهى نیز بیم به دل راه‏مى‏دهد كه شیشه جان اوست.

 پس از چندی سیاوش (برای دور ماندن از وسوسه‌های اهریمنی سودابه وخیره‌سری‌های کاووس شاه) داوطلبانه ازسوی پدر برای پیکار با افراسیاب اشغالگر و سپاه هستى‏شكن او به سوی توران زمین می‌رود. افراسیاب به‌دلیل هراس از قدرت اهورایی سیاوش و ترس ازشکست و نابودی، گروگان‌هایی را به نزد او می‌فرستد و سیاوش خردمند که ایران را از گزند تورانیان نجات‌یافته می‌بیند، صلح را می‌پذیرد.

از دیگر سو، کی‌کاووس از سیاوش می‌خواهد که گروگان‌ها را بکشد، امّا سیاوش نمی‌پذیرد و به‌ناچار به توران پناه می‌برد. در آن‌جا با نگرش بیداردلانه پیران ویسه (وزیر خردمند افراسیاب) با فرنگیس، دختر افراسیاب ازدواج می‌کند. از فرنگیس، کیخسرو زاده می‌شود (فرزند دیگر سیاوش فرود نام دارد).

سیاوش همچنین دو شهر " گنک دژ" و "سیاوش گرد" را در توران بنا می‌نهد.

 

اما جغد قضا پیوسته در كمین است. چرخ گردون مى‏گردد و ناكامى روى مى‏نماید.

پس از مدّتی به تحریک گرسیوز (برادر اهریمن‌خوی افراسیاب که كینه دیرینه‏اى به ایران و ایرانى دارد)، میانه‌ی سیاوش و افراسیاب به تیرگی می‌گراید و با وجود هشدارهای پیران ویسه، سرانجام در كمال خشونت و نامردی سر پهلوان پاك‏نهادِ اهورایی‌منشِ ایرانى‏سرشت را از تن جدا مى‏سازند.

خون او در غربت و بیگناهی ریخته می‌شود و ازقطره خونى كه به زمین مى‏ریزد در دم گیاهى مى‏روید كه گل عشق یا برگ سیاوشان (فر سیاوش، پرِسیاوش)‏ نامیده می‌شود. گیاهی که از خون سیاوش روییده است، نشان امیدبخش نیاز روان بشریت است که در کشمکش جاودانه خود، آرزومند آن است که دست‌کم نیم‌رمقی از دادگری، پای‌بندی به پیمان تا پای جان، پارسایی، آزادگی، مردانگی و بزرگ‌منشی در گیتی برجای ماند.

 

از آن روز تا ابد همه سیاوشان روزگاران در دمادمِ فتنه، آرام و مظلوم و بى‏فریاد جان مى‏سپارند تا خون سیاوشانه‏اشان همواره درخت آزادگى و عشق را سیراب كند.

کشته شدن مظلومانه سیاوش، خود آغازگر ماجراهای تازه‌ای در روابط ایران و توران می‌شود: داستان عاشقانه بیژن و منیژه، کشته شدن سودابه افسون‌گر، رفتن رستم به توران، رهایی و آورده شدن کی‌خسرو به ایران...

در فرهنگ ايراني نخستين و روشن‌ترين سند عزاداري ثبت شده سوگ سياوش (این شهید ناب و عزیزترین پهلوانِ فرهنگ و تمدن ایرانی) است؛ که کم‌کم پس از اسلام و بویژه بعد از فرمانروایی صفویان به عزاداری امام حسین (ع) دگرگونی می‌یابد.

 

هرگونه برداشت از نوشته‌هاي اين تارنگار تنها با يادآوري نام و نشاني آريوبرزن و نام نويسنده روا مي‌باشد

منبع: آریو برزن http://ariobarzan.blogfa.com/

ایران جاودانه بمان

 

ایران باید جاودانه بماند با تمام ارزش هایش....

 

ماهیت هرانسانی با چند چیز مشخص میشود

1-    شناسنامه

2-    محل سکونت

3-    ریشه خانوادگی

4-    عملکرد اودر دوران زندگی

شناسنامه  : سند ومدرکی است که نام ونام خانواد ی - تاریخ تولد وشماره شناسنامه و محل صدور ونام پدر ومادر و.. در آن معلوم و کاملا قابل فهم ودرک است هرجا که شخصی مراجعه میکند برای سکونت وازدواج ویا هرنوع  معاملات  وامثالهم این دفترچه شناسنامه  (سجل ) هست که اعتبار وارزش آنها رابه رخ طرف مقابل می کشاند .

محل سکونت یازادگاه : نشانگر جایگاه و محل زیستن شخص بوده ومحدوده ای بنام مسکن و یا زمینی برای کشاورزی و درس خواندن وووو

ریشه خانوادگی : اصالت و ارزش وجودی شخص را میرساند که او داری بنیاد خانوادگی بودو پدران ومادران او چه کسانیو از چه گروه وطایفه وقبیله ای بوده است

عمالکرد : اثرات مثبت وجاودانه مانند خدمات اجتماعی ساختن پل کارهای عام المنفعه و مقامات علمی و ورزشی و پهلوانی ....

اینها و ده ها مورد دیگرکه باید به مرور زمان آنها را به عنوان مستندات برای ادامه وماندگار بودن همراه داشته باشیم.

پدران ومادران ما بودند و زندگی کردند وساختند وباختند تا به ما رسید .

سزاوار نیست ما آنچه که داشته ایم نداشته انگاریم وبا نام دنیای بی مرز  و قبول جهان به عنوان دهکده ای کوچک خودمان را خوار و ذلیل دست مشتی استعمار گر و غارتگر کنیم .

ماچرا باید دنیای زیبا و خوب خدا را از آن عده ای قرار بدهیم ودسترنج وتلاشمان را وذخایر مادی ومعنویمان را به آنها داده تا بااین توشه وتوان برما حاکمیت داشته باشند

چرا نباید ایرانی با دارا بودن ده ها پتانسیل مثبت و ذخائر خدا دادی زندگی شرافتمندانه وخوبی را ی خود مهیا نکند .

چرا آمریکا و انگلیس  با داشتن سگان رنجیری مانند اسرائیل و سران کشورهای  خود فروخته وفاسد برجان ومال ملت ها یورش ببرند و با قتل عام مردم جهان به خواسته های نامشروع خود برسند؟.

بیداری اسلامی یکی از نشانه های نفی زیرسلطه رفتن ملت هاست اعتراض انسان هائی است که می خواهند از زیر ظلم واستبداد دیکتاتورهای زمان خارج شوندومانند انسان و موجودی خدائی و آزاد زندگی کنند.

قتل عام ملت  افغانستان و عراق و بحرین ومصر و غزه وبمباران هیروشیما و...........عامل برپائی مردم مظلوم جهان است.... ادمه دارد

 

ادامه نوشته

زندگینامه حکیم ابولقاسم فردوسی

 

حکیم ابولقاسم فردوسی ، حماسه سرا و شاعر بزرگ ایـرانی در سال 329 هجری قمری در روستایـی در نزدیـکی شهر طوس به دنیـا آمد . طول عمر فردوسی را نزدیـک به 80 سال دانسته اند، که اکنون حدود هزار سال از تاریخ درگذشت وی می گذرد

حکیم ابولقاسم فردوسی ، حماسه سرا و شاعر بزرگ ایـرانی در سال 329 هجری قمری در روستایـی در نزدیـکی شهر طوس به دنیـا آمد . طول عمر فردوسی را نزدیـک به 80 سال دانسته اند، که اکنون حدود هزار سال از تاریخ درگذشت وی می گذرد.
فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانید و از همان جوانی شور شاعری در سر داشت . و از همان زمان برای احیای مفاخر پهلوانان و پادشاهان بزرگ ایرانی بسیار کوشید و همین طبع و ذوق شاعری و شور و دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث بوجود آمدن شاهکاری برزگ به نام «شاهنامه» شد .
شاهنامه فردوسی که نزدیـک به پنجاه هزار بیـت دارد ، مجموعه ای از داستانهای ملی و تاریـخ باستانی پادشاهان قدیـم ایـران و پهلوانان بزرگ سرزمیـن ماست که کارهای پهلوانی آنها را همراه با فتح و ظفر و مردانگی و شجاعت و دیـنداری توصیـف می کند .
فردوسی پس از آنکه تمام وقت و همت خود را در مدت سی و پنج سال صرف ساختن چنیـن اثر گرانبهایـی کرد ،در پایـان کار آن را به سلطان محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسیـده بود ، عرضه داشت ،
تا شایـد از سلطان محمود صله و پاداشی دریـافت نمایـد و باعث ولایـت خود شود.سلطان محمود هم نخست وعده داد که شصت هزار دیـنار به عنوان پاداش و جایـزه به فردوسی بپردازد. ولی اندکی بعد از پیـمان خود برگشت و تنها شصت هزار درم یـعنی یـک دهم مبلغی را که وعده داده بود برای وی فرستاد.
و فردوسی از ایـن پیـمان شکنی سلطان محمود رنجیـده خاطر شد و از غزنیـن که پایـتخت غزنویـان بود بیـرون آمد و مدتی را در سفر بسر برد و سپس به زادگاه خود بازگشت.
علت ایـن پیـمان شکنی آن بود که فردوسی مردی موحد و پایبند مذهب تشیـع بود و در شاهنامه در ستایـش یـزدان سخنان نغز و دلکشی سروده بود ، ولی سلطان محمود پیـرو مذهب تسنن بود و بعلاوه تمام شاهنامه در مفاخر ایـرانیان و مذمت ترکان آن روزگار که نیـاکان سلطان محمود بودند سروده شده بود.
همیـن امر باعث شد که وی به پیـمان خود وفادار نماند اما چندی بعد سلطان محمود از کرده خود پشیـمان شد و فرمان داد که همان شصت هزار دیـنار را به طوس ببزند و به فردوسی تقدیـم کنند ولی هدیـه سلطان روزی به طوس رسیـد که فردوسی با سر بلندی و افتخار حیـات فانی را بدرود گفته بود و در گذشته بود.
و جالب ایـن است که دختر والا همت فردوسی از پذیـرفتن هدیـه پادشاه خودداری نمود و آن را پس فرستاد و افتخار دیـگری بر افتخارات پدر بزرگوارش افزود.
معروف تریـن داستانهای شاهنامه : داستان رستم و سهراب ، رستم و اسفندیـار ، سیـاوش و سودابه زال و رودابه است.

http://ourhistory.mihanblog.com/post/77

زندگینامه رستم دستان

رستم نام آورترین چهرهٔ اسطوره‌ای در شاهنامه و به تبع آن برترین چهرهٔ اسطوره‌ای ادبیات ایران است. او فرزند زال و رودابه است و تبار پدری رستم به گرشاسپ (پهلوان اسطوره‌ای و چهرهٔ برتر اوستا) و از طریق گرشاسپ به جمشید می رسد. و تبار مادری او به مهراب کابلی و ضحاک می رسد. رستم به دست شغاد (برادرش) کشته شد

ادامه نوشته

زندگینامه زال پدر رستم

 
دهخدا آورده است: نام پدر رستم است که ولایت نیمروز و زاولستان داشت و او را دستان و دستان زند و زر نیز خوانند. (شرفنامه منیری ). پدر رستم گویند به اعتبار سرخی چهره چه رنگ او سرخ و موی او سفید بود. (برهان قاطع). و او را زال زر نیز گفته اند بواسطه سپیدی موی بسیم شبیه بود... و گاهی بر سیم بطریق مجاز زر اطلاق کنند. (آنندراج ). مولف تاریخ سیستان آرد: زرنگ بدان گفتندی [ سیستان ] را که بیشتر آبادانی و رودها و کشت زارها زال زر ساخت چنانکه زالقالعتیق گویند اندر پیش زره و زالقالحدیث که معرب کرده اند، آن زال کهن است و زال نو و او را مردمان سیستان زرورنگ خواندندی زیرا که موی او راست به زر کشیده مانستی : بمعنی پیر فرتوت . (حاشیه دکتر معین بر برهان قاطع). همی پور را زال زر خواند سام چو دستان ورا کرد سیمرغ نام .فردوسی . زال زر اندر ازل زلزال ابروی تو دید در ازل شد خنگساز از هول آن زلزال زال .قطران . رشته تا یکتاست آن را زور زالی بگسلد چون دوتا شد عاجز آید از گسستن زال زر.سنائی . ماه نو ابروی زال زر و شب رنگ خضاب خوش خضاب از پی ابروی زر آمیخته اند.خاقانی . چون منصفی نیابی چه معرفت چه جهل چون زال زر نبینی چه سیستان چه بست .خاقانی . کیخسرو است زال و همام است زال زر مهلان او تهمتن توران ستان ماست .خاقانی . زال از قهرمانان اسطوره‌ای ایرانی است که نامش در شاهنامه رفته است.زال در پارسی به معنای سپیدمو است.وی پسر سام و پدر رستم است. زال و سیمرغ زال را پس از زایش پدرش چون از موی سپید پسرش ترسید در کوه و دشت رها کرد.سیمرغ نوزاد را یافت و به آشیانه خود برد و بزرگ کرد.از این پس سیمرغ تا پایان زندگی یاور زال و پسرش رستم است.چنانکه در داستان نبرد رستم و اسفندیار به یاری آنها آمد و ترفند نابود کردن اسفندیار را به رستم آموخت.«زال بر وزن سال ،پیر و فرتوت و سفید موی باشد و نام پدر رستم نیز هست و چون او سفید موی به وجود آمد به این نام خوانند.»(برهان قاطع:1380،ص446). «ریشه این نام در اوستا zar(پیر شدن) در هندی باستانJāra-Jar(پیر شدن)،بلوچی lāz (زن:زوجه).كلمه «زر» در فارسی نیز لغتی است در «زال»كه «ر»به «ل»بدل شده.زال یعنی مانند پیران سپید موی.»(فرهنگ نام های شاهنامه :1379،ص6-485) «نام پدر رستم است که ولایت نیمروز و زاولستان داشت و او را دستان و دستان زند و زر نیز خوانند و او را زال زر نیز گفته اند به واسطه سپیدی موی ،به سیم شبیه بود ....و گاهی بر سیم به طریق مجاز زر اطلاق کنند» (آنندراج). زال از شگفت ترین های شاهنامه است. در بدو زایش چهره ای دگرگون با دگران دارد و در چکاد (قله) کوه در آشیانه سیمرغ می بالد. کوه خود همواره نماد رمزآلودگی است. کوه پرورشگاه فریدون فرخ است و دربندگاه ضحاک تازی، آشیانه سیمرغ است و نیستگاه کیخسرو، در یونان کوه المپ از آن خدایان است. کوه در تمام دین ها جایگه همپرسی (وحی) پیغمبران است. زال شاهنامه زندگانی بس درازی دارد. به درازنای دوران پهلوانی. موی بلند و سپید وی نیز نمادی است از سالخوردگی و دیرپا بودن آن. بسیار رخدادها و شاهان را می بیند و هماره جایگاه برتری از آدمیان دارد. همواره در گذری کوتاه با پندی و اندرزی آشکار می شود و با ردّی رازآلود در پس داستان نیست می شود. زال را دو فرزند است یکی رستم؛ شیرمرد عرصه ناوردهای هول پور زال زر، جهان پهلو بیشه ای شیر است در جوشن تهمتن گرد سجستانی کوه کوهان، مرد مردستان رستم دستان (اخوان) رستم دستان، رهاننده کاوس کی، پرورنده سیاوش و بهمن، هماورد سهراب و اسفندیار، پشت و پناه ایران، آری رستم دستان. فرزند دگر زال کیست؟؟؟ او شغاد آن نابرادر بود هان! شغاد! این شغاد دون، شغاد پست این دغل، این بد برادَندر نطفه شاید نطفه زال زر است، اما کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه زاده او را یک نبهره ی شوم، یک ناخوب مادَندر (اخوان) از دید واژه شناسی نیز، زال همان زَر می باشد که به چم (معنی) زمان است. پس زال با گذر عمری برابر با دوران پهلوانی و فرزندانی یکی یادآور تمام خوبی و امید و دگری نماد اهریمنی و کژی نشان و نمادی از زروانیسم در باور استوره ای ایران است. باوری به خدایی که در استوره از جایگه خویش پائین می آید و به کالبد انسانی زال نام در می آید.

شهیدچمران

زندگینامه شهید دكتر مصطفی چمران

چمران از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله های بلند كوههای جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانیهای بسیاری به یادگار گذاشته و همیشه در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته است .

به گزارش گروه دفاع مقدس خبرگزاری « مهر» : دكتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران ، خیابان پانزده خرداد متولد شد. وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ سپس در دانشكده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الكترومكانیك فارغ التحصیل شد. چمران یك سال به تدریس در دانشكده فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریكا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروف ترین دانشمندان جهان در كالیفرنیا ومعتبرترین دانشگاه آمریكا - بركلی - با ممتاز ترین درجه علمی موفق به اخذ مدرك دكترای الكترونیك و فیزیك پلاسما گردید.

 

 فعالیتهای اجتماعی:
دكتر مصطفی چمران  از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله طالقانی،

ادامه نوشته

پهلوانان ایران زمین

آرش کمانگیر:

پهلوان ايراني در عهد منوچهر شاه که در تير اندازي سر آمد زمان خود بوده است که در جنگ ميان

منوچهر و افراسياب قرار بر پرتاب کردن تيري  ميگذارند تا  مرز ميان ايران و  توران را  تعين کند  آرش

از طبرستان تيري پرتاب کرد که در مرو فرود آمد و بعد از آن جانش را در  راه ايران  زمين  فدا نمود.

ادامه نوشته